ساعت حدود یک و نیم صبح جمعه است

سی ام ابان

خوابم نمیبره و در این سکوت و ارامش شب چقدر فکر کردن به تو میتونه دلچسب باشه

مثل نشستن لب دریاست دم غروب خورشید روی یه تخته سنگ و تماشای بی کرانگی دریاست

مثل نشستن زیر تراس خونه باغ می مونه تو شبهایی که ماه تو قلب منه و تماشای ستاره هاست

مثل کتاب خوندن تو خلوت و تنهایی خودته و غرق شدن میان سطر ها و پاراگراف هاست

یه حس فوق العاده داره فکر کردن به اون چیزایی که دوست داری و برات اهمیت داره

مثل فکر کردن به ارزو ها و به خاطرات شیرین و خواسته هاست و تو در همه ی اینها هستی

دارم فکر می کنم دیگه چه چیزایی رو دوست دارم؟

دلم چقدر سفر دوست داره ولی اونم با تو دوست دارم

دلم چقدر جاده و رانندگی دوست داره به شرط اینکه تو کنارم بنشینی و با هم اهنگ گوش کنیم و تو برام سیب پوست بگیری و مدام بگی یواشتر تو رو خدا

بگی کجا قراره بری ، الان که دیگه من کنارتم

و من بخندم و بگم راست میگیا ...

دلم اشپزی کردن دوست داره و الان برم خمیر نون تافتون درست کنم تا وقتی که صبح از خواب بیدار شدی برات صبحونه بیارم

بپرسی اینو از کجا اوردی ؟

لبخندی با غرور بزنم و بگم دبشب به عشق تو درستش کردم

دلم یه خونه تو اعماق جنگل می خوادش چون ارزوی توست ، هر وقت به جنگل فکر می کنم در ذهنم ارزوی تو رو بنا می کنم با همون شومینه ی چوبی و منقل روی بالکن و باغچه سبزی و نهر ابی که از کنارش رد میشه...

خوابم نمیبره و دلم می خواد شال و کلاه کنم و برم یه قدمی بیرون بزنم . و تموم مسیر رفت و برگشت به تو فکر کنم . شک نکن افتاب در بیادش بر میگردم چون خیال تو هم پایان نداره.

میدونی ؟

وقتی یه نفرو دوست داری

دیگه همه چیزای قشنگ و همه ی جذابیت های دنیا و همه ی اتفاقاتی که دوست داری بیافته بدون اون یه نفر اصلا برات دوست داشتنی نیست

ادمها جانشونو از هر چیزی بیشتر دوست دارند

من‌ که این طوری ام ، بدون تو نمی تونم نه خودمو و نه جانم را مثل قبل دوست داشته باشم!

و گویا قبل تو دوست داشتن سوئ تفاهمی بیش نبوده؟