اعتبار عشق، اعتبار دوست داشتن...!
ساعت حدود یک و نیم صبح جمعه است
سی ام ابان
خوابم نمیبره و در این سکوت و ارامش شب چقدر فکر کردن به تو میتونه دلچسب باشه
مثل نشستن لب دریاست دم غروب خورشید روی یه تخته سنگ و تماشای بی کرانگی دریاست
مثل نشستن زیر تراس خونه باغ می مونه تو شبهایی که ماه تو قلب منه و تماشای ستاره هاست
مثل کتاب خوندن تو خلوت و تنهایی خودته و غرق شدن میان سطر ها و پاراگراف هاست
یه حس فوق العاده داره فکر کردن به اون چیزایی که دوست داری و برات اهمیت داره
مثل فکر کردن به ارزو ها و به خاطرات شیرین و خواسته هاست و تو در همه ی اینها هستی
دارم فکر می کنم دیگه چه چیزایی رو دوست دارم؟
دلم چقدر سفر دوست داره ولی اونم با تو دوست دارم
دلم چقدر جاده و رانندگی دوست داره به شرط اینکه تو کنارم بنشینی و با هم اهنگ گوش کنیم و تو برام سیب پوست بگیری و مدام بگی یواشتر تو رو خدا
بگی کجا قراره بری ، الان که دیگه من کنارتم
و من بخندم و بگم راست میگیا ...
دلم اشپزی کردن دوست داره و الان برم خمیر نون تافتون درست کنم تا وقتی که صبح از خواب بیدار شدی برات صبحونه بیارم
بپرسی اینو از کجا اوردی ؟
لبخندی با غرور بزنم و بگم دبشب به عشق تو درستش کردم
دلم یه خونه تو اعماق جنگل می خوادش چون ارزوی توست ، هر وقت به جنگل فکر می کنم در ذهنم ارزوی تو رو بنا می کنم با همون شومینه ی چوبی و منقل روی بالکن و باغچه سبزی و نهر ابی که از کنارش رد میشه...
خوابم نمیبره و دلم می خواد شال و کلاه کنم و برم یه قدمی بیرون بزنم . و تموم مسیر رفت و برگشت به تو فکر کنم . شک نکن افتاب در بیادش بر میگردم چون خیال تو هم پایان نداره.
میدونی ؟
وقتی یه نفرو دوست داری
دیگه همه چیزای قشنگ و همه ی جذابیت های دنیا و همه ی اتفاقاتی که دوست داری بیافته بدون اون یه نفر اصلا برات دوست داشتنی نیست
ادمها جانشونو از هر چیزی بیشتر دوست دارند
من که این طوری ام ، بدون تو نمی تونم نه خودمو و نه جانم را مثل قبل دوست داشته باشم!
و گویا قبل تو دوست داشتن سوئ تفاهمی بیش نبوده؟