من نه خوبم و نه بد

من نه آنقدر معمولی ام و نه انقدر خاص ...!

نه آنقدر خجالتی ام و نه آنقدر پر شر و شور ...!

و نه آنقدر دنیا دیده ام و نه آنقدر جوان ...!

من فقط می خواهم واقعی باشم

چه فرقی می کند ...

بگویم از وقتی آمده ای ؟

و یا بنویسم ار آن هنگام که تو را یافتم ؟

اعتراف می کنم دوستت دارم و عاشقت شده ام

و عجیب این اعتراف ، برای من مغرور و محافظه کار دلچسب و شیرین است .

چون دوست داشتنت را با دل و جانم حس می کنم .

می دانم حواست به من هست و این مرا قوی و شجاع کرده .

میدانم چقدر با سلیقه و زیبا پسندی و نگاه زیبای تو مرا جذاب هر ایینه کرده ...!

همیشه مشتاق شنیدن صدایم هستی و من چقدر شنیدنم را با گوشهای تو دوست دارم .

نمی دانی من بخت النحس چقدر در تنهایی ام با تو می خندم ، از وقتی تعریف خنده هایم را از تو شنیده ام ...!

آدم پر حرفی نیستم ولی وقتی در کنار تو هستم و با تو حرف میزنم و شوق نگاهت را می شنوم گاه خودم نیز از پر حرفی خودم کلافه میشوم ...!

وقتی می بینم حواس تو به من هست چقدر احساس غرور و شادی می کنم .

سعی می کنم خوبتر باشم و صبور تر و مهر بانتر

بهتر میشنوم و زیباتر می بینم و با احساس تر زندگی می کنم .

"دوست داشتنت " حواس مرا بیشتر جمع خودم کرده ...!

بی تردید معجزه ی عشق همین است ؟

عشق که باشد باور ها به یقین مبدل میشوند .

عشق انگیزه ها را دو چندان می کند و آرامش هر جان میشود .

بت شکن غرور هر آدمی عشق اوست و بتخانه هر آدمی قلبش...!

عشق می‌شود آیین , عشق می‌شود قانون ، عشق می‌شود عبادت...!

اری عشق باید باشد تا انسان بتواند گاهی واقعی خودش باشد و خودش را در ارامش ان از هر قید و بندی رها کند .

و تو همان کسی هستی که من در کنار تو خود واقعی ام هستم .

می توانم حرفهای دلم را برایت بزنم و از ته دل بخندم و از اعتراف کردن هیچ بیمی نداشته باشم و حتی لذت ببرم وقتی می گویم " دوستت دارم "