دست خودم نبود ...!
از همان دیدار اول نگاهت آشنا بود
گویا سالها تو را می شناختم !
و عجیب عطر تو را در لابلای خاطراتم حس می کردم .
ناخودآگاهم مرا به سمت تو هول میداد و اراده ام در مقابل تو تسلیم بود !
خواستم کمی بیشتر به تو نزدیک شوم هر گز تصورش را نمی کردم اینقدر جذب تو شوم !
می خواستم کمی با تو بیشتر حرف بزنم و بیشتر تو را بشناسم
از کجا باید می دانستم اینگونه دچارت می شوم که غیر تو همکلامی دلم طلب نمی کند !
و آنقدر در تو غرق میشوم که خودم را نیز فراموش می کنم !
دلم می خواست کمی بیشتر دوست باشیم
چه میدانستم ؟ تو انقدر دوست داشتنی هستی که عاشقت میشوم
می خواستم پناه تو باشم و سهم بیشتری از ارامش چشمانت ببرم
ولی چشمانم را که باز کردم دیدم تو پناه من شدی و آرام جانم ...!
اولین بار که به تو فکر کردم نمیدانم چقدر طول کشید ؟
اما مدتهاست با یاد تو بیدار میشوم و با رویای تو به خواب میروم !
و طوری دوستت دارم که هر شبانه روز بی آنکه ببینمت و بی آنکه ببوسمت و بی آنکه لمست کنم
بودنی ترین شخص جهانم شده ای !
من فقط می خواستم سهمی از خنده های تو داشته باشم
واقعا نمی دانستم روزی خنده های تو دلیل خوشبختی من می شود .
کدام اتفاق و چه چیزی در تو بود که توجه ام به سوی تو جلب شد ...نمی دانم ؟
بی اراده و بی آنکه بخواهم تمام حواسم به تو رفت و پرت از همه ی دنیا شد !
می دانی :من اولین باری است که یکی را این قدر دوست دارم ...
هرگز باورم نمیشود عشق را اینگونه با قلب و جان و روحم لمس می کنم
من این حال خوش و بی قراری و آرامش و دلتنگی را دوست دارم ...
از هم دور افتاده ایم و اگر صبر کردن حاصلش تو باشی
من در این دنیا که هیچ . بلکه برای همیشه و تا ابد دوستت خواهم داشت
و در تمام جهان های پس از اینجا برای داشتن تو صبر می کنم ...