طعم عشق ...!
زندگی همچون سفر است
سفری در زمان
از تولد تا مرگ ...
زندگی مسیری یک طرفه و بدون باز گشت است و به اندازه ی تمام انسانها راه دارد
زندگی بالا و پایین فراوان دارد .
تاریک و روشن و شادی و غم و درد و آرامش توامان دارد
گاه پیروزی و شکست دارد و گاه اشتباه ...!
و زندگی با همه ی این چیز هایش ... شده زندگی
واقعا زنده بودن خودش تجربه ی بی نظیری است و صحنه ی زندگی فرصتی است برای تکامل همزمان روح و جسم در کنار هم و در گذر زمان ...
و گاه همسفری پیدا میشود در ظاهر گمنام ولی آشنا و بلد تو
گویی سالها می شناسدت و با زیر و بم روح تو آشناست .
همسفری که تجربه ی زندگی را برایت شیرین تر و دلچسب تر و قابل تامل و تحمل تر می کند .!
و " تو " همان همسفر آشنایی هستی که در غربت این جهان پیدایت کرده ام
تو که باعث شدی زندگی را در زیر پوستم احساس کنم
بماند که از هم جدا افتاده ایم
بماند که دلم برایت تنگ میشود
بماند که تکه ای از تو در من جا مانده و تکه ای از من در وجود تو می تپد ...!
بماند تو آنجایی و من اینجایم ...
دیدارت را دور نمی پندارم و دیر یا زود اینچنین اتفاق خواهد افتاد :
انگشتم را روی زنگ خانه ات فشار میدهم و منتظر می مانم تا صدایت را بشنوم
دل در دلم نیست و قلبم گویی در تمام وجودم می تپد ...!
چه زود حس می کنم دیر شده و میروم دوباره زنگ را فشار دهم
صدایی آشنا به گوشم میرسد و دستم میان زمین و هوا متوقف میشود
فدای صدایت شوم
می پرسی : بفرمایید و من با لحن صدایی آرام و مشتاق و لرزان ...
با مکث عمیق می گویم : منم جان دلم ...
منتظرم در بازشود ولی صدای قدمهایت را میشنوم و دری که به سرعت گشوده میشود .
چشمانم در قاب در خشک میشود و نفسم بند می آید و قلبم می ایستد
و تو که روبرویم ایستاده ای و نا باورانه نگاهم می کنی و خودت را میان خواب و بیداری جستجو میکنی ...!
روحم از جسمم آویزان میشود و گویی می خواهد پر بکشد
زبانم توان بیان هیچ کلمه ای را ندارد و تنها " سلام "است که بر زبانم جاری میشود .
بدنم بی حس و دهانم خشک و شوق از چشمانمان جاری میشود و تو نیز حالت از من بهتر نیست .
دوباره بعد قرنها بلاخره به هم رسیده ایم
دوباره همدیگر را یافتیم
و دوباره تقدیر جهان من و تو را به هم رسانید و به قول خود وفا کرد ...!
وقتی به هوش می آیم و تو به هوش می ایی
وقتی حواسمان آرام میگیرد خودم را را روبرویت پیدا می کنم و دستانت را میان دستانم
در سکوت نا گفتنی های بسیار تنها با نکاهم... به تو می گویم " دوستت دارم "
و تو با چشمان بارانی ات پاسخم را میدهی.
آوای دوست می دارمت از چشمان تو افزون می کند زیبایی مرا
گویی بی عشق تو هرگز زیبا نبوده ام
جادوی چشمان تو زبانم را به سکوت و دلم را به ستایش وا می دارد ...!
با دستانم اشک روی گونه هایت را میچینم و روی لبهایم می بوسم
و طعم لبهایم را می چشم
تا کنون طعم عشق را اینقدر واقعی نچشیده بودم ...!
تا کنون اینقدر عاشقت نبوده ام
تا کنون اینقدر زندگی نکرده ام ...