من از دنیای قبل این جهان چیزی به یاد نمی اورم!

من دنیای پس از این جهان را قبول دارم

و واقعا نمی دانم چند بار زندگی را تجربه کرده ام ؟

ولی تو را بیش از انچه در این دنیا زندگی کرده باشم می شناسم و بیشتر از کتاب هایی که خوانده ام می دانم .

و تو را نمی دانم از کجا و چگونه اینقدر مرا خوب بلدی ...!؟

تو چقدر برای من آشنایی؟

شاید روزی درختی بوده ام و تو در زیر سایه ام ارمیده ای و بر شاخه هایم تاب انداخته ای و از میوه هایم چیده ای !؟

شاید روزی ماهی بوده ام در حوض آبی خانه ی مادر بزرگت و تو برای گرفتنم بارها دل به دریای کوچک خانه ی مادر بزرگت زده باشی !؟

و مرا بارها میان دستان کوچکت گرفته ای و دوباره به آب انداخته باشی !

شاید گلدان گلی بوده ام روی طاقچه ی خانه ی پدری ات که برایم قصه گفته ای و از گلهایم برای سرت تاج ساخته ای !؟

عطر مرا نفش کشیده ای و تصویر مرا بارها میان دفترت نقاشی کرده باشی !؟

و شاید صدفی بوده ام در دریا ...که از مروارید دلم برای خودت گردنبندی بافته ای و به سینه ات انداخته ای!؟

که من اینچنین به صدای قلب تو آشنایم !؟

تو چقدر مرا می شناسی و من چقدر تو را می خواهم !

شاید روزی خواهر و برادر بوده ایم و گاه با خودم میگویم شاید دو قلو و همزاد هم بوده ایم !؟

در آغوش یک مادر بزرگ شده ایم و از نان یک پدر خورده ایم و زیر یک سقف خوابیده ایم !

هر صبح اولین نگاه و اولین سلام و اولین لبخندمان برای هم بوده

با هم مدرسه رفته ایم و روی یک نیمکت نشسته ایم و بارها دیکته هم را صحیح کرده ایم که اینقدر خوب همدیگر را می شناسیم !؟

مشق زندگی را با هم نوشته ایم و با هم خندیده ایم و برای درد های هم تب کرده ایم .

و شب ها در کنار پنجره نشسته ایم و از آسمان ستاره ها را برای هم چیده ایم و به گوششان از آرزو هایمان گفته ایم ...!

یادم نمی آید چرا و از کجا و چگونه تو را اینقدر خوب می شناسم و تو برایم آشنایی !؟

ولی می دانم سرنوشت تکرارزیبای معجزه هاست

مثل طلوع هر روز خورشید در تمام روزها و فصل های سال

مثل چرخش آب درطبیعت

از دریا به آسمان و هم آغوش ابر ها و هم نفس باران و همسفر رود ... و دوباره تا دریا

مثل آمدن دوباره ی بهار

و مثل دمیده شدن روح به جسم و آغاز دوباره ی زندگی ...!

و رسیدن من و تو در این جهان به هم ...!