اولین خاطره ،آخرین آرزو...!
شاید باورت نشود ...
من این روز ها از تو لبریزم و حتی خودم را فراموش کرده ام
من این روز ها دیگر ساعت ها و دقایق و ثانیه ها را نمی شمارم
تمام لحظاتم با تو می گذرد و تو را زندگی می کنم
با چشمان تو می بینم
با لب های تو حرف میزنم
با دست های تو می نویسم
و با پاهای تو کوچه و خیابان ها را قدم میزنم
شاید باورت نشود ...
اما من این روز ها هر کجا که می روم یک " تو " در اندیشه ام ,.می اندیشد
یک " تو " در سینه ام می تپد ...!
و هزاران " تو " در من جاری است ...!
شاید باورت نشود ...؟
چقدر تو را دوست دارم
اینجا قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
خواستنت تمام شدنی نیست
و هر لحظه خواستنی تر می شوی
شاید باورت نشود ...
تو دنیای منی
تو ماه و خورشید وستاره و آسمان منی
تو چشمه و رود و دریای منی ...!
تو قلب و روح و جان منی ...
می دانی ، باورت میشود
که لذتی دوست داشتنی تر از ,,دوست داشتن,, تو ندارم !
به تو دل باخته ام بی اراده
دائم به تو می اندیشم و بی اندازه می خواهمت
عشق اگر جستن باشد تو را هر کجا باشی خواهم یافت
عشق اگر خواستن باشد تو در اولین خاطره نا آخرین آرزویم هستی!
و عشق اگر صبر باشد من برای تو تا ابد صبر را زندگی می کنم ...!