یکی هست...!
در زندگی هر ادمی حداقل یکی باید باشد تا بتوان کنارش نشست و از همه چیز و همه کس برایش حرف زد .
از ارزوهای شیش طبقه ات برایش بگویی و از خاطرات آشپزی کردنت .
کنارش بشود خیال بافی کرد و گاه ادای کودک بازیگوش را در اورد و گاه نقش لوتی سر چهار سو ...
لباس هر که دلت خواست تن کنی واز پا کردن در کفش هیچ خلق الناس ابا نداشته باشی .
از خرابکاری هایت تعریف کنی بدون هیچ سانسوری و با تو بخندد و بگوید : این که چیزی نیست ...!
خوب و بدت را با هم بپذیرد
زشت و زیبایت را با هم ببیند
تلخ و شیرینت را با هم قبول کند
روز و شبت را همراه باشد
و من " تو " را دارم
" تو " که شدی همان یکی من !
تو به تنهایی همه کس من شده ای و برایم یک دنیایی ...!
دنیایی به زیبایی تمام جهانی که در چشمانم می بینم و به عظمت آسمانی که روی سرم مدام در تکاپوست و به وسعت اندیشه ام
چه فرقی می کند بین " هیچ کس " تو و " همه کس " من ...وقتی حرف دلهایمان یکی است ...!؟
تو همانی که پیش رویت پرده از افکارم کنار میزنم و سفره ی دلم را پیش تو باز می کنم
اسرار صندوقچه ی ارزو های مرا تو می دانی
و دفتر خاطراتم را زیر بالشتت هر شب میگذرام و رویا ها یم را به گوش تو زمزمه می کنم ...!
در پیش روی تو شعر ها یم قافیه نمی خواهند و متن هایم موضوع ندارند وحرف هایم نه آغاز دارند و نه پایان ...!
قصه های من در پیش نگاه تو نیازی به رستم و سهراب ندارند و در قاب چشمان تو همه رنگ من زیباست ...!
ماه شبهای من که تو باشی دیگر چه نیازی است به آسمان پر ستاره ...!
در خاطرم که تو باشی خاطر هیچ چیز و هیچ کسی فرصت تاخت و تاز در اندیشه ام نخواهد یافت
و قلبی به عشق تو تپیده تا ابد نخواهد نمی تواند فراموشت کند ...!