اینجا شالیزار ندارد

اینجا درخت بهار نارنج هم ندارد!

اما عجیب عطر شالیزار و بهار نارنج در هوا پیچیده

اینجا دریا ندارد و برکه ای هم نیست و سقف شیروانی هم ندارد که پرستو ها لانه بسازند .

اما در گوشم مدام صدای موج دریا می پیچد و پرستو ها نغمه خوانی می کنند .

شاید نام شهرم پسوند رود داشته باشد

ولی اینجا باران انقدر نمی بارد که رودی جاری شود

اما در شهر دلم یکی را دارم که باران محبتش قطع نمی شود

و عشق جریانی مداوم است

همچون رودی ابدی...

شهر تو را من بیشتر زندگی کرده ام

من تمام کوچه ها و خیابانهایش را میشناسم

انجا شهری است گویا من انجا متولد شده ام

شهر من است

و در قلبم شهری به نام " تو " دارم

و من ساکن شهری هستم به نام " شهر عشق "...!

شهری که عشقم در ان نفس می کشد

راه میرود و نفس می کشد و زندگی می کند ...!