کافه قرار ...!
چشمانم را می بندم و به تو می اندیشم
مرا شوقی وصف ناشدنی هر روز به این کافه ی قرار می کشاند .
در ذهنم با کلمات بازی می کنم تا با جمله ای زیبا به پیشواز تو بیایم
با جمله ای زیبا که لایق تو باشد .
ای کاش واژه های بیشتری بلد بودم تا احساسم را به تو کامل تر بیان کنم .
ای کاش شعر های بیشتری بلد بودم و قصه های عاشقانه ی بیشتری می خواندم .
بیشتر به زیبایی گلها می نگریستم و بیشتر جذابیت های جهان را می شناختم .
گاه با خودم می گویم ای کاش یک روز می توانستم با چشمان تو دنیا را ببینم تا دنیا را انچنان که به چشمان تو زیباست وصف کنم .!
ای کاش روزی در کنار تو نفس میکشیدم و از هوای نفس های تو بیشتر می دانستم تا دنیا را از عطری که تو دوست داری پر کنم ...!
اگر ایینه ها چشم داشتند دلم می خواست روزی تو را روبرویم ببینم وقتی مو هایت را شانه میکنی و محو تماشای خودت هستی ...
وقتی با چشمانت به خودت زل زدی و به زیبایی ات لبخند میزنی ...تو را می دیدم
انگاه برای وصف زیبایی ات به قدر ستارگان آسمان قلمم جوهر رنگین داشت
ای کاش روزی با دستان تو افریدن را تجربه می کردم
با دستان تو به زندگی طرح میدادم و می بریدم و در زیر چرخ عشق و اشتیاق لباسی از جنس بهار می دوختم .
با تو قدم زدن چه آرزوی بی نظیری است فصلش مهم نیست بهار باشد با تو زیر درختان پر شکوفه قدم میزنم
تابستان باشد پای برهنه می کنم و با تو خلاف هر جریانی را قدم میزنم ...!
پاییز که دیگر جای خود دارد فصل رنگ ها و دلبستگی ها و قدم زدن هاست .
خش خش برگ ها خودش داستان مفصلی دارد برای عاشقانه ها ...
و چه بهانه ای بهتر از زمستان و برف و سرما برای در آغوش گرفتنت و لمس خوشبختی .
ای کاش می توانستم روزی به جای قلب تو بودم و خودم را با قلب تو دوست می داشتم !
بی شک آن روز آنقدر عالی می گذشت که نه یک روز و چند سال بلکه هزار سال به جای قلب تو می تپیدم ...!
کافه ی قرار ما اینجاست و ساعت از هفت و نیم شب گذشته
می دانم چشم انتظار شنیدن حرفهای من هستی و این قشنگترین انگیزه ای است که هر روز اینجا برایت بنویسم .
قلبم را به دریای عشق تو بسپارم و در شوق چشمانت با صدایی که فقط تو میشنوی بگویم : " دوستت دارم "