بهانه های عاشقانه ...!
آیا چشمانم برایت نگفتند که چقدر تو را می خواهم ؟
آیا صدای دوست داشتنت را از لابلای نفس هایم نشنیده ای ؟
آیا برایت نگفتم تیشه های فرهاد بر سر دل تنگم چه آورده ؟
وصف عاشقی ام را مگر باران و دریا و نسیم برایت نگفته اند ؟
مرا به دوست داشتنت مبتلا کرده ای و خواستنت به دلم نشسته و به اعماق وجودم نفوذ کرده .
هیچ بارانی تو را از قلب من نمی شوید و بودنت نقشی بر جانم تا ابد زده است
برای دوست داشتنت به دنبال بهانه های عجیب نمی گردم
یک نگاه عاشق ...یک قلب نگران
یک دست نوازشگر و یک پای ماندن برایم کافی است ...
ولی امان از این دل
شاید صبح یک بار و ظهر یک یا چند بار
ولی شب هزار و یک بار ...!
تو را بهانه می کند و جان به لبم می رساند ...!
چه کرده ای که دلم این همه خواهان تو شده ؟
تو نهایت عشقی و نهایت دوست داشتن
من تو را طوری دوست دارم که دنیا تا کنون ندیده و نشنیده است ...!
و جوری دلم برایت تنگ میشود انگار تو همان هوایی هستی که نفس می کشم ...!
عشق تو نه گفتنی است و نه نوشتنی و به جانم مبدل شده ...
هیچ کلمه ای در این دنیا نیست که بتواند حتی ذره ای عشق مرا به تو بیان کند
ولی به تو قول میدهم تا اخرین توان قلبم دوستت بدارم و تا نفس آخرم پای حرف دلم بمانم .
حیات من با " دوستت دارم " تو آغاز شد و این قلب هرگز تو را فراموش نمی کند ...