"بودن، یا نبودن: مسئله این است. آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانه تقدیرجفاپیشه تن دردهیم،. یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم..."

می خواستم از بودن ها و نبودن ها بنویسم که این متن آشنا به یادم آمد .

دیگر چه فرقی میکند زندگی بودن بین دو نبودن باشد و یا تکرار بودن و نبودن وبودن و نبودن ...!

چه فرقی می کند در کجای این کره ی خاکی و با چه رنگ و زبانی متولد شده باشیم و یا اصلا در جهان ناشناخته ی دیگر دوباره بودن را تجربه کنیم !

مهم بودن است اگر گل آفریده شدیم شکفته شویم و اگر پرنده بودیم پرواز را فراموش نکنیم و به عشق مهتاب . ماه باشیم

و یادمان نرود حال که به دست تقدیر اشرف مخلوقات شدیم بودنمان خاص تر از هر موجودی باشد

و فراموش نکنیم لحظه ای که اکنون گذشت دیگر تکرار نخواهد شد .

قدر بودنمان را بدانیم و از داشته هایمان لذت ببریم

نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار باشیم و این بهترین و کاملترین آیین انسانیت است .

و راه و رسم خوشبختی را بلد شویم

به چشمانمان زیبا دیدن بیاموزیم و به دستانمان بخشندگی و تا زنده ایم قدمی از آنچه زندگی لایقمان کرده پا پس نکشیم ...

عزیز تر از جانم

مرا همیشه همراه و هم نفس و محرم خود بدان همچون خودت که برای من این گونه ای .

تو را نه تنها دلی بلکه به جان دوست دارم و هرگز دلم نمی خواهد " روی ترش " مرا ببینی

اما امروز این مجنون " تو " عهدش را شکست .

همان عهدی که با دلم بسته ام که غیر روی محبتم نزد تو روی دیگری از من نبینی

و همیشه لبخندم را نثارت کنم و هرگز ابروهایم را پیش چشمان تو گره نزنم ...!

اما دست خودم نبود و نیست ...!

قول هم نمی دهم دوباره عهدم را نشکنم ... بخواهم نیز نمی توانم !

همچون حسادت های عاشقانه ام و همچون توجه های افراطی و تعصب های مردانه ام

همانند رگ غیرتم که گاه میزند بیرون و مانند جنون و بی تابی ام وقتی دل نگرانت می شوم ...

من عاشق تو ام

عاشق تمام خصوصیاتت و همه ی آنچه را که تو را برای من یک " تو " خاص کرده !

عاشق اراده و پشتکار و سخت کوشی تو ام

تویی که حاضر نمی شوی به اندازه یک پیچ سفت کردن از کسی کمک بخواهی !

عاشق همان ادم مغرور و لجباز و سمج که روبروی من ایستاد و گفت : " دوستت دارم "

هزار درد هم داشته باشی به گلایه لب باز نمی کنی ولی با روی خوشت میزبان درد خیلی هایی

جز خنده بر لبهایت ندیده ام و هر وقت از حالت پرسیدم گفتی : خوبم

غم هایت را از چشمانت نیز پنهان میکنی در حالی که بارها دیده ام برای غم دیگران چگونه از چشمانت باران می بارد ...!

من تو را عاشقانه دوست می دارم

می دانم طوفانهای زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته ای و خودت را بارها از زیر آوار بی رحم زندگی بیرون کشیده ای

دوباره ایستاده ای و دوباره از نو ساخته ای و دوباره زندگی را تسلیم اراده ی خودت کرده ای

وقتی جلوی من می ایستی و به پوست کلفتی خودت افتخار میکنی ...به داشتنت می بالم

تو اگر بخواهی من را که هیچ ...دنیا را تغییر خواهی داد

هیچ کس بهتر از تو مرا نمی شناسد و تفاوت دیروز تا امروز مرا به خوبی تو ندیده است .

مگر تو نبودی که به شکستن لاک تنهایی من افتخار میکردی ؟

عشق اگر روی ادم تاثیر نگذارد هرگز نمی توان نامش را عشق گذاشت

وقتی تاثیر خودت را دست کم گرفتی و قدرت عشقت را در من نا دیده پنداشتی لحظه ای حس کردم به عشق من تردید داری ؟

می دانم منظورت این نبود ...

فریاد زدم : به عشق من تردید نکن ...

من نیامده ام نویسنده باشم ... دوری و عشق وعلاقه ام به تو به قلمم قدرت داده تا برایت بنویسم

هر روز خیلی ها ... نامه هایم را که برای تو می نویسم اینجا می خوانند و " دوست داشتن "را به همراه من و تو تجربه می کنند !

برای تو می نویسم تا رسم عاشقی زنده بماند ...

از زیبایی های عشق می نویسم و از تلخی های شیرینش !

از قدرت عشق مینویسم و از معجزه ی بودنش .

می نویسم تا دلیل ارامش و انگیزه ی زندگی و دلگرمی قلبت باشم .

هر روز برایت متنی می نویسم تا بخوانی و بدانی چقدر دوستت دارم و چقدر به داشتنت افتخار می کنم ...

این انتخاب من است

اگر زندگی بین دو نبودن خلاصه شده باشد من بودن در کنار تو و در قلب تو را بر گزیده ام

و اگر زندگی تکرار بودن ها و نبودنها باشد من در هر بودنم تو را جستجو خواهم کرد و دوباره عاشقت خواهم شد

من "دوست داشتن " تو را با هیچ چیزی

در این جهان و در هیچ جهانی عوض نخواهم کرد ...

................................................................................