پاییز باشد و غروب و نم نم باران برگ از آسمان ببارد

عجیب هوا دونفره میشود

من باشم و تو و یک دنیا خیال و آرزو ...

چای عصرانه مان را که خوردیم بگویی میشود برویم بیرون قدم بزنیم

و من مشتاق تر از تو و بی هیچ سخنی بلند می شوم و راه بیفتم ... تو با تعجب می پرسی : کجا ؟

من می گویم می روم حاضرشوم ...کجایش فرقی ندارد هر کجا تو باشی و هر کجا تو بگویی و هر کجا تو بخواهی

می خندی و می گویی دیوانه من یه هوس کردم هنوز نیتم کامل نبود

می گویم : تو لب تر کن صدای تو را من روی هوا می بوسم

می روم لباس بپوشم و ناگهان چیزی بادم می اید ... اسمت را صدا می زنم

و تو با همان لحن دلنشینت می گویی : جانم

در دلم به ارامی می گویم جانم به قربانت و دوباره اسمت را صدا میزنم

و تو باز هم با همان لحن شیرین می گویی : جانم

می روم دوباره صدایت بزنم تو را کنارم می بینم و می پرسی :جانم صدایم زدی ؟

با اشتیاق نگاهت می کنم و می پرسی چیزی شده ؟!

می گویم نه فقط دلم تنگ شد برات

برای جان گفتن و برای چشمات و این نگاه قشنگت ...

می خندی و زیرلب چیزی میگویی : شبیه " دیوانه " و شاید هم گفتی "دوستت دارم "...!

دور سرم هزاران پروانه به پرواز در می آیند ...

می خواهی بروی می پرسم راستی چی بپوشم ؟

مکثی میکنی و میگی : تو که انتخابت معلومه ...اما فرقی نداره هر چی بپوشی و هر رنگی بپوشی جذاب منی

از من که دور میشی محو تماشات میشم

بر می گردی و یه چیزی میگی و نگاهم میکنی و گویی چیزی یادت اومده باشه دوباره حرفتو تکرار میکنی : لباس گرم بپوش هوا سرد شده

و من که گویی تازه صداتو شنیده باشم میگم : چشم هر چی امر کنی بانو ...

اماده که میشم میرم جلو ایینه وا می ایستم

می دونم تو رو اونجا بیشتر از هر جایی میتونم ببینمت و بدون آنکه روبروت وا ایستم به چشات زل بزنم !

تو ماه منی و من ماه شدن روی ماهتو در آیینه می بینم ...!

هوا سردشده و گرمی دستات رو توی دستام بیشتر حس می کنم .

در کنارتو گویی روی ابرها راه میرم و همه ی دنیام عطر تو رو میگیره .

واقعا نمی دونم چقدر راه میریم و چی میگیم و از کدوم مسیر میریم و هیچ چیز غیر تو حواسمو پرت نمیکنه .

نه ادمها و نه رنگها و نه خش خش برگ ها و نه غار غار کلاغ ها ...هیچی مانع این نمیشه من ازتماشای چشمای تو دست بردارم و از شنیدن صدات غافل بشم ...

در مسیر از میان یک پارک می گذریم و من عاشق قدم زدن کنار تو ...تمام نیمکت ها را یکی یکی مردود می کنم

تو که مرا خوب میشناسی نگاه به پر حرفی های نوشتاریم نکن

تو خوب می دانی ساکت تر از تمام این نوشته هایم هستم

کنارت اگر بنشینم بیشتر چشمانم برایت حرف میزنند و نفس هایم و قلبم ...!

کنارت اگر بنشینم بیشتر حرف هایم را با لبخند خواهم گفت

ترجیح میدهم با تو قدم بزنم و تجربه ی کنار تو بودن را نه در سکون ...بلکه قدم به قدم مزه کنم .

دستت را هرگز رها نمی کنم حتی آن زمان که سرسره بازی هوس میکنی وادارت میکنم سر سره ی دو قلو برویم

از الکلنگ منعت می کنم و بهانه می آورم که دوست ندارم روبرویت بنشینم و تو پایین باشی و من بالا و خدا نکند روزی بیاید من روی زمین باشم و تو در آسمان ...

می خندی و میگویی تاب که می توانم سوار شوم

و من همیشه نگران می گویم نه ...!

می پرسی چرا ؟

می گویم طاقت دوریت را ندارم می خواهی تاب سوار شوی و بگویی هولم بده

مگر من می توانم تو را از خودم دور کنم محال است تازه آن هم با دستان خودم ؟... بیا برویم

می خندی و دوباره دیوانه خطابم می کنی

و دوباره میرویم ...

هوا سرد است و تو را به کافه ای میبرم

و چقدر در این هوای سرد و دلگیر پاییزی

کیک و شکلات داغ و "تو " میچسبید ...!