این روز ها یک دلخوشی بیشتر ندارم و ان حضور تو ست .

شده ای غریبه ترین آشنا

نزدیکترین به احساسم در دور ترین مقصد

و در این میانه های اشنایی

انقدر از من میدانی و انقدر از تو می دانم که تعجیلی برای بیشتر دانستن نداریم .

و انچه بین ما اتفاق افتاده ارزشش از هر چه خواهیم دانست فراتر است .

این همه اشتیاق و انتظار و دلتنگی و دلخوشی اسمش را هر چه می خواهی بگذار .

من در کنار تو لبریز م از خواستن و به احساسم فرصت پر واز میدهم .

این روز ها چشمانم را به شوق دیدار تو می گشایم و شب ها با یاد تو روی هم می گذارم.

و این قصه ی هر روز من شده .

حضور تو پایان غصه هاست

میان این همه آشنای غریبه

تو به جای همه چتری برای ارامش من هستی غریبه ی آشنا...