غریبه ی اشنا
این روز ها یک دلخوشی بیشتر ندارم و ان حضور تو ست .
شده ای غریبه ترین آشنا
نزدیکترین به احساسم در دور ترین مقصد
و در این میانه های اشنایی
انقدر از من میدانی و انقدر از تو می دانم که تعجیلی برای بیشتر دانستن نداریم .
و انچه بین ما اتفاق افتاده ارزشش از هر چه خواهیم دانست فراتر است .
این همه اشتیاق و انتظار و دلتنگی و دلخوشی اسمش را هر چه می خواهی بگذار .
من در کنار تو لبریز م از خواستن و به احساسم فرصت پر واز میدهم .
این روز ها چشمانم را به شوق دیدار تو می گشایم و شب ها با یاد تو روی هم می گذارم.
و این قصه ی هر روز من شده .
حضور تو پایان غصه هاست
میان این همه آشنای غریبه
تو به جای همه چتری برای ارامش من هستی غریبه ی آشنا...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 19:13 توسط Mr
|