این روز ها با تو زندگی می کنم .

با یاد تو به استقبال طلوع خورشید می روم .

با یاد تو روزم را به شب می رسانم .

و با یا د تو به خواب می روم .

این روز ها دیگر تو رویا نیستی .

مگر میشود رویا باشی تو یی که توانسته اینقدر حال مرا خوب کند .

و این همه اتفاقات ناب و بی نظیر را در وجودم خلق کند .

ثا نیه شمار ساعتم نیز یک لحظه برایت غیبت نمیزند .

این روز ها هیچ آغازی حوالی من بی تو شروع نمی شود

و هیچ پایانی بی تو به سر انجام نمی رسد .

بودنت جبران هر نبودی است .

آمدی و همه اتفاقات تحت تا ثیر امدنت قرار گرفتند .

تو جادوی عشقی

تو بهار بودی برای این روح خسته و باران بودی در این کویر خشکیده .

تو بی تظیر ترین اتفاق بودی در تاریخ این سر زمین قلب من .

که تاریخ ورودت مبدا تاریخش شده است .

تو جادوی عشقی