جادوی عشق
این روز ها با تو زندگی می کنم .
با یاد تو به استقبال طلوع خورشید می روم .
با یاد تو روزم را به شب می رسانم .
و با یا د تو به خواب می روم .
این روز ها دیگر تو رویا نیستی .
مگر میشود رویا باشی تو یی که توانسته اینقدر حال مرا خوب کند .
و این همه اتفاقات ناب و بی نظیر را در وجودم خلق کند .
ثا نیه شمار ساعتم نیز یک لحظه برایت غیبت نمیزند .
این روز ها هیچ آغازی حوالی من بی تو شروع نمی شود
و هیچ پایانی بی تو به سر انجام نمی رسد .
بودنت جبران هر نبودی است .
آمدی و همه اتفاقات تحت تا ثیر امدنت قرار گرفتند .
تو جادوی عشقی
تو بهار بودی برای این روح خسته و باران بودی در این کویر خشکیده .
تو بی تظیر ترین اتفاق بودی در تاریخ این سر زمین قلب من .
که تاریخ ورودت مبدا تاریخش شده است .
تو جادوی عشقی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 21:1 توسط Mr
|