بدون عنوان"وصف حال"
در این عصر گرم تابستان من ما نده ام و خیال تو
دست و دلم به هیچ کاری نمی رود .
نمی دانم بی حوصلگی است ..یا گرمی هوا یا دلتنگی شما .
اما هر چه هست این حال را اصلا دوست ندارم .
امدم اینجا چند سطری برای تو ی دوست داشتنی بنویسم
اما هر متنی که به نیمه رسید دچار وسواس شدم و به سر انجام نرسید هیچ کدامشان .
از ان روز های نا امید کننده ذهن و تخیل و احساسم بود که هیچ کدام کوک نبودند .
"دوستت دارم "های بسیاری امروز در قلبم جا مانده برایت و متنی شایسته عشق تو پیدا نکردم
تا ازآن قابی زیبا بسازم و به دیوار یادگاری اینجا برایت آویزان کنم .
اخلاقت را خوب می شناسم تو به دو کلمه نیز راضی هستی حتی به صفحه سفید خالی بدون متن
جان من ...تو جواب نامه ی نا نوشته میدهی !!.
و تو که اینگو نه ای
من این قلب کوچکم را آشیان عشق چه کسی کنم جز تو ؟
دوستت دارم
ومی دانم دوست داشتن من بسیار کوچک است در مقابل بزرگی عشق تو
و هر روز تلاش می کنم زنگار از این ایینه قلبم بزدایم تا اندکی ..فقط اندکی از باز تاب احساست را
در این متن ها به تو تقدیم کنم .
آیینه غبار گرفته قلب من کجا و چشمه نور عشق تو کجا؟
چه شد در من نمی دانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم .