اعترافات یک عاشق
امروز هم وقتی گفتم ادم قبل اینکه عاشق یکی دیگه باشه باید خودشو دوست داشته باشه و عاشق خودش باشه .
حرفمو با یه سئوال بر گردونی به خودم .
پرسیدی : پس چرا تو عاشق خودت نیستی ؟
منم گفتم :خب
و یه مکث کردم و ادامه دادم ...خب منم خیلی تغییر کردم و چند تا مثال من در اوردی پیوست حر فام کردم .
میدونم منو بهتر از خودم میشناسی و جوابم قانعت نکرد .
حس کردم اعتراف به عشق خودش میتونه یک دلیل باشه و ... پس
اعتراف کردم که چقدر بودنت زندگیمو تغییر داده و ارامش نصیبم کرده.
و برای اینکه اعتراف کردن برای من اسون تر بشه ..تو را بردم دور تر نشوندمت و در ادامه گفتم:
یکی هست این روز ها محرم حرفهای من شده . مخاطب تمام دوست داشتن هایی که توی دلم تلبنار شده سالها .
یکی هست که توجهش به منه و این خودش کم خوشبختی نیست .
یکی هست که میاد حر فهای دلشو به من میزنه و منم محرم احساسش شدم .
یکی هست منو دوست داره با همین طرز فکر و اندیشه و اخلاق ...نیاز نیست براش نقش بازی کنم یا دست به شخصیتم بزنم .
و در ادامه گفتم :یکی هست که توی دوست داشتنش تردید ندارم چون اونم بی تردبد منو دوست داره .
یهو دیدم بغضی تو قیافت اومد و
معلومه از اینکه دور باشی حتی توی جمله هام آزارت میده .
میپرسی اون یکی حالا کیه؟
و جواب یک ضمیر دو حرفی مثل "تو" بود
و برق اون چشات می ارزه به تموم اون اعترافات من