می خواهم از بودنت بنویسم از بودنی که همه ی نبودن ها را چاره ساز شده و از پژواک حضورت بگویم که در یاد و در قلب و در وجودم مدام میشنوم ...!

می خواهم دوباره بنویسم " دوستت دارم " و خواستنت را تکرار کنم و نام تو را بر سر برگ عاشقانه ی دیگری از دفترم بنشانم .

قلمم را شوق تو به رقص وا می دارد و نواختن قلبم به عشق توست و در ذهنم دریایی از یاد تو مو ج میزند و ساحل خاطرم را لحظه ای امان نمیدهد .

" دوستت دارم " و چون نفسی که جان می بخشد مدام تو را نفس میکشم و خاطرم را کسی غیر تو به تکاپو وا نمی دارد .

من می نویسم و با تو در میان نوشته هایم زندگی می کنم ...!

اینگونه تمام فاصله ها را بر می دارم و دستانت را میگیرم و با تو تمام کوچه های خیالم را قدم میزنم . برایت از دشت خیالم زیباترین گلها را میچینم و از آسمان درخشانترین ستاره ها را و در دامن آرزو هایت می گذارم .

تو را با خود میبرم به شهری دور دور... که نه از تو خاطره ای بماند و نه از من و در جاده های بی انتها با من همسفر میشوی . تو را برای نوشیدن فنجانی چای به کافه دعوت می کنم و هر گاه دلم بخواهد سبد وسوسه را بر می دارم و برای چیدن سیب های سرخ تا باغ هوس همراه خود می برمت .

تو را به دشت شقایق ها میبرم همانجا که گلهایش به رنگ لبهای توست و زمین از خجالت سرخ شده ...! گویی به لب های تو شبیخون زده است .

با تو در غروب ساحل قدم میزنم و شانه ات را غنیمت دستانم می کنم و می گذارم نسیم برای مو هایت رجز خوانی کند .

زیر باران که می رویم چتر را فراموش می کنم تا آغوشم شود پناه تو و تمام ترانه ها را با صدای خودم برایت باز خوانی می کنم .

من از " عشق " می نویسم و از رویایی که به حقیقت پیوسته و از دوری که نزدیکتر از هر نزدیکی است و از غریبه ای که آشناتر از هر آشنا شده ...!

می نویسم تا طعم خوش میوه های محبتت را بچشی و قلبت روشن شود از باز تاب نور چراغی که در قلب من روشن کردی ...

می خواهم نه هر روز و نه هر ساعت بلکه هر لحظه " دوست داشتنت " را اعتراف کنم

و مدام بنویسم " دوستت دارم " و بگویم عاشقت هستم و در آغوشم خواستنت را تا ابد معنی کنم ...