برای آوا ( شهر تو ...!)
شهر تو برای من با همه ی شهر ها دنیا فرق دارد .
تو ساکن پاریس نیستی ولی شهر تو برای من سمبل عشق است همانقدر زیبا و با احساس ...که هر شب رویای قدم زدن در کو چه هایش را در سر می پرورانم و لذت نوشیدن قهوه در کافه هایش را به هر کافه ای در جهان ترجیح میدهم وقتی تو روبرویم نشسته باشی ...!
تو ساکن پاریس نیستی ولی عطری که در شهر تو به مشامم میرسد را در هیچ کجای پاریس نخواهم یافت و خانه های مد و لباس آن شهر خلاقیت و هنر دستان تو را چقدر کم دارد . شهر تو برای من یک شهر معمولی نیست دلم می خواهد آن را حس کنم و با تمام حواسم لمس و در آن گم شوم .
شهر تو شاید به قدمت ونیز نباشد ولی روح من گویا سالهاست در آن زندگی می کند و افسانه ی عشق تو را بر تمامی دیوار ها یش حک کرده است و من در جستجوی زیبایی جاودانه ام به شهر تو رسیده ام .
شهر تو مثل برلین همزاد خودش را در آغوش نگرفته است ولی بی گمان روزی دیوار فاصله ی بین من و تو همچون دیوار برلین فرو خواهد ریخت و من تو را در آغوش خواهم گرفت در شهری که با قدم های تو آشناست ...!
شهر تو به بزرگی تهران نیست و ازدحام آن را ندارد و بی گمان زیبایی کاخ هایش زبانزد است ولی برای من کاخی به زیبایی کاخ آرزو هایم نیست که در شهر تو بنا کرده ام و زندگی در هیچ شهری همچون قلب من جریان ندارد و ازدحام هیچ شهری قدر آن نیست که تنها با نام " تو " شلوغ شده است .
شهر تو " شهر عشق " من است و روز ها و ماهها و سالهاست که من شهر تو را بیشتر از شهر خودم زندگی کرده ام بی آنکه آنجا باشم .
من اینجا و قلب و روح من آنجاست . همانجا که تو نفس میکشی و نمی دانی که من چقدر هوای نفس کشیدنت را دوست دارم ؟
همانجا که تو هر صبح چشم باز میکنی و سنگ فرش خیابانش با قدم های تو آشناست و هوایش با عطر تو در آ میخته و ستارگانش درخشانتر و آسمانش بخشنده تر و آرامش ساحلش بیشتر است . همانجا که قلب من مشتاق تر از هر جایی می تپد .
آنجا که عطر گلهای بهار نارنجش من عاشق را مجنون و نم نم بارانش مرا شیدا تر می کند و آشنا ترین نامی است که در نقشه ی کهکشان میشناسم .
من سالهاست اینجا گم شده ام و خودم را در آنجا یافتم ...! شهر من شهر توست و زادگاه تو زادگاه من شده ...! و زیباترین شهر دنیا برای من شهری است که قلب " تو " در آن می تپد .