هر لحظه با منی ...
شانزدهمین روز آذر ماه هم از راه رسید و برگ تقویم دیگری در زندگی ام باز شد .
هر روز زندگی میتواند یک روز خاص باشد وقتی در دلم تو را زندگی می کنم .
همچون روز عید و مثل روز تولدم و گویی هر روز حس اولین روز قرار را دارم با تو ...!
غریبه ترین آشنای من شده ای و امروز نیز تو اولین کسی بودی که انتظار میکشیدی تا چشم باز کنم و به من سلام کنی ...! .
هر صبح قلبم را با نغمه ی محبتت کوک می کنم و جیب خاطرم را از لذت دوست داشتنت لبریز ...
بودنت چه پر رنگ است و کلامت چه شیرین
گرمی محبتت چه دلنشین است و دوست داشتنت درگیر هیچ خواهش و وابسته به هیچ اجباری نیست .
صبح امروز دیرتر از خواب بیدار شدم و بهتر است اعتراف کنم خواب ماندم .
ساعت از هشت گذشته بود که از خانه بیرون زدم و با اینکه می دانستم دیر شده و دیر میرسم
گوش به هوس دل دادم و تصمیم گرفتم پیاده تا محل کارم بروم .
پاییز هم غیرتی شده و در سومین ماهش بلاخره سردی اش را به رخ میکشد و آنقدر محسوس است که وادارم می کند دستانم را در جیب کاپشنم پناه دهم .
از همان جلوی درب خانه با یاد " تو " شروع میشود .
و در خیالم شروع می کنم با تو حرف زدن .
از درخت روبروی درب خانه برایت می گویم و از آخرین برگهایش که امروز و فردا به زمین بوسه خواهند زد .
گربه ی خاکستری اخمالوی کوچه مان با تک فرزندنش در کنار درخت مشغول خوردن صبحانه اش است که یکی از همسایه ها برایش اورده است .
به آسمان نگاهی می اندازم و چه لباس آبی خوش رنگی به تن کرده بود و در دلم برای همه ی چشم ها آسمانی اینچنین ارزو می کنم .
چقدر سر کوچه خلوت است و از رفت و امد هر روز صبح و شلوغی جلوی درب مدرسه خبری نیست و از حیاط مدرسه هیچ صدایی نمی اید و بلندگو مدرسه نیز مهر سکوت به لب هاش زده .
هوا فوق العاده عالی است و با هر نفسی که میکشم تو را یاد می کنم .
از جلوی درب همان خانه ای میگذرم که بهار بوته گل رزش لباس قرمز به تن کرده بود و درباره اش برایت گفته بودم و با خود می گویم چه زود گذشت ؟
به خیابان که میرسم از همان مسیری میروم که عکسش را برایت فرستاده بودم باز همانطور خلوت و ارام و بی هیاهو به سنگ فرشش می نازید .
همه ی مغازه ها بسته اند و تنها دو تا قهوه فروشی باز می بینم که صندلی هایشان چشم انتظار مشتری اند .
و با خودم میگویم کی میشود تو را به یکی از این کافه ها ببرم و رو برویت بنشینم و تلخی قهوه را با شیرینی چشمان تو بچشم .
در مسیرم از دو تا چهار راه میگذرم .
از کنار نانوایی که میگذرم عطر نان تازه و کنجد هوسم را چنگ میزند و دوباره عطر خیال تو میریزد در وجودم و در دستم نانی تازه می بینم که به شوق تو به سمت خانه می آوردم .
آنقدر در اندیشه با تو هستم که متوجه نمیشوم کی میرسم .
و با اینکه دیرتر از هر روز سر کارم رسیده ام باز هم اولینم .
...
الان که این مطلب را برایت می نویسم ساعت از هشت شب گذشته است
شاید این چیزهایی که نوشتم یک اتفاق عادی و روز مره برای همه تلقی شود ولی می دانم برای من و تو که از هم دوریم هر خط این نوشته ها چقدر میتواند جذاب باشد .
من که واقعا اینگونه ام ...!
از اینکه بدانم امروز چه کردی و کجا رفتی و حتی چای ات را ساعت چند خوردی و لباست چه رنگی بود و ...و چه دیده ای و چه آهنگی گوش دادی و دلت هوس چه چیزی کرده و ...هر چیزی که مربوط به تو باشد برایم جذابیت دارد.
بدون شک این ها نمی توانند رفتار عجیبی باشند وقتی پای عشق و علاقه در میان یاشد ...
از هم دور هستیم و دلتنگت میشوم همانگونه که تو میشوی
با شوق بسیار برایت می نویسم و می دانم که چگونه مرا می خوانی .
مهم این است که بدانی چقدر به یادت هستم و این بودنت تعبیری غیر از دوست داشتن ندارد .
از همان ابتدای صبح تا همین الان یک لحظه نیز جای تو در قلب و فکرم خالی نبوده است .