از هم دوریم و لحظه ای بی یاد هم سپری نمی کنیم .

در حوالی من ساعت ها در هر دقیقه شصت بار تو را می شمارند .

و می دانم عقربه ساعت ها پیش تو به وقت دلتنگی ات به خواب میروند

نمی دانم از کجا شروع شد ؟

داستان عشقی را که از دریا هم قدیمی تر است .

و از شاهنامه شیرین تر !

و نمی دانم از کجایش بگویم ؟

از شور و اشتیاق وصف ناشدنی و یا از دلتنگی مداومش...؟

می دانم فاصله ی بین من و تو به اندازه آسمان آبی و افتابی اینجا تا آسمان ابری و بارانی آنجاست !

می دانی فاصله ی بین من و تو به اندازه شیرینی انگور های اینجا تا ترشی نارنگی های آنجاست

می دانم فاصله ی بین من و تو به اندازه ی طلوع خورشید از بین کوههای اینجا تا غروب خورشید در ساحل دریای آنجاست !

می دانی فاصله ی بین من و تو به اندازه عطر شکوفه های گیلاس اینجا تا عطر بهار نارنج آنجاست ...!

و در فاصله ی بین من و تو دشتی سبز به زیبایی رو یا ها روییده است .

عشق , مرز و فاصله یا مکان نمی شناسد سن و سال نمی شناسد و ناگهان از راه میرسد

دیشب همنشین یاد تو بودم و به تو فکر می کردم

و چه شب نشینی شیرین و چه محفل دلچسبی داشتم

حتی باد هم اسم تو را صدا میزند و پشت پنجره اتاقم آسمانی دارم پر ستاره که با نوای قلبم می رقصند .!

با وجود اینکه از من خیلی دوری در عمق قلبم تو را حس می کنم

من کلمات را از این سوی کوهها نجوا می کنم و تو در آنسوی دریا میشنوی

می خواهم عشق را حس کنم که در خون من جاری میشود

تو اگر حتی مثل باد باشی که نتوانم لمسش کنم

تو اگر حتی مثل رویا باشی که نتوانم ازش بیدار شوم

تو اگر حتی مثل فرشته باشی که دستم به آن نرسد

و یامثل سیگاری که نتوانم روشنش کنم

از تو نمی گذرم ؟تو عشق فراموش نشدنی منی

تو اگر مثل باد باشی دویدن همچون باد را خواهم آموخت!

تو اگر همچون ابر باشی من پرواز در آسمان را خواهم آموخت

و تو اگر پروانه باشی من مثل شمع سوختن را خواهم آموخت .

و حتی اگر روح باشی ... را بارها تجربه خواهم کرد.

تو رویای مهتابی هر شب منی

تو نور هر سپیده ی منی

تو "شیرین " قلب منی ...