دلم چقدر برای تو تنگ شده؟

بلاخره تونستم خودمو از جمع. و حرفاشون نجات بدم.

نمی‌دونم چرا اصلا حرفاشون برام جذابیت نداره

خب بحث از مشکلات اقتصادی می کنند که دقیقا همش برنامه ریزی شده است و از اشتباهات سیاسی حرف میزنند و گویا نمی‌دونند اشتباه نیست بلکه تعمد و لجاجت خود خواسته است .و کسی میل به حل این موضوعات نداره اصلا و حال فکر می کنیم خودشون خبر ندارند و نمی بینند و راه حلش رو نمی دانند ...

هوا امروز از صبح ابریه و سردی هوا به زیر صفر رسیده

الان تو یه اتاق که یک پنجره ی بزرگ به حیاط داره اومدم

پرده ی حریر بلند تموم پنجره رو پوشونده و یه میز چوبی با یه صندلی کنار اتاقه و‌روی میز یه چرخ خیاطی قدیمی با روکش گلدوزی شده. به چشم میخوره .

یک سمت اتاق یک کتابخونه است و طبقات بالای آلبوم قاب های خانوادگی است.

میشه تاریخچه یک خانواده رو تو این قاب عکس ها دنبال کرد

یه بخاری گازی هم‌سمت دیگه اتاق است . و یه تلویزیون سونی قدیمی هم‌گوشه اتاق کنار پرده روی یه میز گوتاست .

یه بالشت بزرگ و‌یه پتو مخملی با تصویر یه پلنگ برام آوردند و الان به پشت دراز کشیدم و برای تو می نویسم .

خیلی دلم برای تو تنگ شده .

صدای تلویزیون از تو هال میادش و با هم حرف هم می‌زنند

سریال شغال می‌بینند و همزمان نقد می کنند و‌سراغ آدمها رو از هم میگیرند و جالبه با هیجان تحلیل می کنند و دلشون واسه برخی میسوزه و راه کار میدند .

اصلا فیلمنامه رو دارند در ذهنشون دوباره مینویسند .

راستی الان تو کجایی ؟

چیکار می‌کنی ؟

می‌دونم تو هم داری به من فکر میکنی؟

چقدر دلم هوس چایی کرده با تو

بشینیم کنار هم و حرف بزنیم و اصلا حرف نزنیم فقط کنار هم باشیم و به چشمان هم نگاه کنیم .

من سکوت لب های تو رو به هر آهنگی ترجیح میدم

الان عجیب بودن تو را می خواهم

دلم برای تو پر پر میزند و می خواهم باز. هم برایت بنویسم

فرقی نمیکند از چی

حتی از گل‌های قرمز قالی و درباره تک تک کتاب های کتابخونشون .

برات از یلدا بنویسم و از لحظه لحظه های که با یاد تو می گذرانم

چه حس خوبی دارم وقتی در این تنهایی ام به دوست داشتن تو مشغولم. و این بهترین کاری است که می‌شود این عصر جمعه را برای من قابل تحمل کند

.دلم می خواهد کنارت بودم و کنارم بودی

د لم می خواست ...

.