چنان در خیالم نشسته ای که محال است دیگر بتوانم بی خیالت شوم .

تو را از سپیده تا غروب و از شب تا صبح ...

تو را در تنهایی و در ازدحام

تو را در هوشیاری و بیداری ...و در خواب و رویا

تو را محبوب تر از خویش و در وجودم تو را بیش از " من " ...

دوستت دارم...

دوستت دارم بیش از انچه خودت خبر داشته باشی و دلبرده ای از من بیش از آنچه خودم خواسته باشم ...!

لحظه ای خیالم فارغ از خیال تو نمیشود

و در هر نفسم تو را یاد می کنم و نمی شود " یادم تو را فراموش " ...!

گاه قلبم ارام می تپد و گاه میشود پر جنب و جوش ... ولی هرگز نمی کند " یادم تو را فراموش " !

چه دور باشی و چه نزدیک ...چه در دیده باشی و چه در خیال "یادم تو را فراموش " نمی کند .

در بهار و خزان و در کنار دریا و ساحل و با ماه و ستاره ها

به همراه گل و شبنم و زیر نم نم باران و بر روی بال نسیم ...

من به تو می اندیشم " یادم تو را فراموش " نمی شود .

در تنگ بلور چشمانم تو همچون ماهی و بیش از هر کهکشانی میدرخشی ...!

مدام صدایت می پیچد در وجودی که سلول به سلولش شوق شنیدن تو را دارد .

و بر سطر سطر خاطرم نام تو چنان حک شده که محال است "یادم تو را فراموش "کند .

تو شعری برای زندگی

تو جانی برای این بدن

تو روحی برای این جسم

تو بودی برای این نبود !

"یادم تو را فراموش " ...

تا قیام قیامت نمی کند .