شهرزاد قلبم " تو"...
برایم نوشته ای : "چه خوش اسارتی است میان حصار دستانت ..."
و من در جوابت می نویسم:
عشق همچون دریا گنجینه ی ناشناخته هاست
عشق جذاب تر از آسمان و ستاره هاست .
عشق زیبایی رنگ ها ست و جان میدهد به آواها و به کلمات معنای تازه می بخشد .
عهدی نا نوشته و تعهدی بی خواهش و بدون اصرار است .
بهترین داشته ی هر آدمی میشود قلبی که در آن نگین عشق را پنهان کرده و لذت بخش ترین حس درونی هر آدمی میشود دوست داشته شدن با قلبی که مامن و محرم و منزل اوست ...
برکت هر دلی به دل دادن است و دلبری کردن جرم نیست
سپردن دل باز گرداندن امانت است به اهلش و دل باختن شیرین ترین برد زندگی است .
و آن هنگام که روح عشق در دو قلب ساز هم نوایی سر میدهد .
آغوش میشود آشیانه و نه دام ...
آغوش میشود وطن و نه غربت ...
آغوش میشود امن و نه ترس...
آغوش میشود نه حبس بلکه رهایی در حلقه ی دستان یار ...!
بوسه حکم نفس میشود و نه گناه و هوس و طعمه ی تقاص ...!
دل میلرزد با دیدن یک چهره و شنیدن یک زنگ صدا ..!
سر میچرخد به یک نام و مدام ذکر " جان " می نشیند بر لب مجنون بی اختیار ...!
برای یک نفر جواب بله همیشه " جان " و ضمیر شما به او که میرسد میشود " تو " ...!
قانون نسبیت زمان ... مصداق بود و نبود اوست
ساعت بودنش را دقیقه ها می شمارند و دقایق نبودنش را ساعت ها ...!
و به وقت دلتنگی خواهی فهمید معنی درد و درمان یکی یعنی چه !؟
عشق معمای عجیبی است و داستان عشق برای هر قلبی تجربه و تعبیر منحصر بفردی دارد .
و خوشا به حال من که شاعر قصه ها و شهر زاد قلبم و لیلی خاطرات و شیرین آرزوهایم تویی " تو " ...