جای تو خالی نبود ...
جان دلم:
امروز جمعه بود و از کار و مشغله های تکراری هفته خبری نبود و از همان طلوع صبح با تو شروع شد .
تو تنها اتفاق تکراری جذاب و شیرین هر روز من هستی که هرگز تکراری نمیشوی
برنامه صبح جمعه ام بدون تغییر بود و در جمع دوستان توپ گرد را بهانه کردیم و دویدیم و گل زدیم و گل خوردیم و همچون کودکان گاه فریاد شادی سر دادیم و گاه به سر و کله ی هم زدیم .
و کمی زمین خوردیم...
برنامه هایم به هم ریخت و ناهار هوس لوبیا پلو کردم برای دومین هفتهی متوالی و آنقدر زیاد شد که فکر کنم برای شام و فردا ناهار هم کافی باشد .
چقدر جای تو خالی بود
قبل ناهار پفک موتوری خوردم مثل همیشه خوشمزه و وسوسه اش بی پایان بود آن هم با آهنگ ...
برنامه آشپزی میدیدم و به کیک کشمشی یاد میداد به دلم افتاد درستش کنم ولی یادم اومد که ته آرد رو هفته ی پیش در آوردم .
دو تا شیشه خیار شور درست کردم سرکه و نمک و گلپر و سیر نداشتم با فلفل سبز مزه دارش کردم اولین بار بود .
خان دایی رفته سفر و رفتم به خونش سر زدم و گلدوناشو آب دادم
حدود ساعت دو ناهار خوردم و بقیه لوبیا پلو توی قابلامه گذاشتم بمونه وظرفا رو شستم و روی مبل جلوی تلویزیون دراز کشیدم و نمی دونم کی خوابم برد .
جمعه به غروبش رسیده و مثل همیشه دلگیر است و دل بهانه گیری میکند و چقدر جای تو خالی است .
فکر کنم سومین لیوان چایی است که پیاپی می خورم و چند فیلم نیمه دیده ام و تنها چیزی که در یادم مانده خیال بافی های باب اسفنجی است .
الان یه فیلم پیدا کردم و دارم میبینم و حرفام را برای تو تایپ می کنم
این سبک زندگی منه
مثل لباس پوشیدنم و رنگ ومدلشون , مثل عطری که میزنم و مثل احساسی که به زندگی دارم .
مثل دوست داشتن تو ...
می خواستم برای تو از عشق بنویسم و از حسی که در قلبم دارم
یادم آمد چقدر سبک زندگی تو برای من دوست داشتنی است
و بی تردید تو نیز همچنین حسی به من داری .
در این غروب دلگیر جمعه خیال تو را کنارم نشاندم و تو را مهمان حرف هایم کردم و چقدر نگاهت را دوست داشتم...
راستی یادم رفت بگویم امروز تمام وقت در کنارم بودی و با تو گذراندم...
تو در قلب و یاد من همیشه هستی
چقدر لذت بردم حرف هایم را برای تو نوشتم
تو هم از خواندن حرف هایم لذت بردی ؟