شهر عشق...
در من شهری است به وسعت تمام عاشقانه هایم
در من شهری است بر در و دیوارش نام و خاطره ی " تو " شکفته شده
و در وصف قدم های تو در تمام کوچه و خیابانهایش قافیه نوشته اند .
در وجودم قلبی دارم در دل این شهر
عاشقانه همچون خورشید می تپد و نسیم مهر تو در آن جاری است و گاه احساس را می بارد .
در آسمان نیلی رو یا هایم از تو شهری ساخته ام به رنگ سبز زندگی
و در آنسوی پرده ی خیالم بر بوم عشق تو رنگ محبت می پاشم .
خورشید را به رنگ چشمان تو می کشم و زندگی را لا بلای کمان ابروی تو رنگین می بافم .
در بوم نقاشی ام موج دریا به رنگ مشکی مو های توست و از چشمه خونین لب های تو عسل می چکد .
در شهر من بهار با لبخند تو فرا می رسد و تابستان فصل تب دار آغوش توست. و پاییز فصل دلتنگی ات ...
شهرزاد شهر من تویی و از عشق تو خشت خشت این شهر بنا شده ...
در من شهری است که بودنت هوایش را آفتابی و نبودنت هوایش را ابری ، روشنایی شب هایش مهتاب روی ماه توست و غروب می کنند ستاره ها در نگاه غمگینت .!
در من شهری است به نام " شهر عشق "
اینجا کلمات شعر میشوند و قافیه ها از گل محبتت جوانه میزنند و بوستان ها همه به نام توست
اینجا حرفها رویا ی عشق تو را می بافند و دوست داشتنت مشق شب است و هر لحظه دلم بر دره ذره ی وجودم خواستنت را دیکته می کند .
تو کلمه هستی که بر زبان جاری ات می کنم
تو رنگ هستی که به چشمانم هدیه می کنم
تو خون هستی در رگهایم و نفس هستی در سینه ام
در کوچه ی خاطراتم فقط یاد توست
و در " شهر عشق " تمام خیابان ها به آرزوی تو منتهی میشوند
عشق من ...