برای آوا ( یلدا ...)
گویا همین دیروز بود که آمدن بهار را با هم جشن گرفتیم
در کنار هم با تک تک غنچه های بهاری دوباره شکفته شدیم
و حوض خیالمان را در روزهای گرم تابستان از خاطره پر کردیم .
پاییز که رسید بساط درس و مشقمان به راه شد .
مشق از عشق نوشتیم و همچون پاییز تقاص دلدادگی را با دلبری گرفتیم
و آنقدر سر دوست داشتن هم لجاجت کردیم که حساب و کتابش از دستمان در رفت .
در کوچه های رنگین پاییز در کنار هم بودیم و تک تک روز های خزانش را با هم ورق زدیم تا به آخرین روزش رسیدیم .
در شبی که نیمش هم رنگ خزان است و نیمش هم رنگ سفیدی برف زمستان ... با فصل پاییز وداع می کنیم و به پیشواز زمستان میرویم .
در شبی که ستارگان بساط دلبریشان را طو لانی تر پهن می کنند و ماه فرصت دلبری بیشتری دارد ...!
ما نیز فرصت را غنیمت می شماریم و تغییر فصل را جشن میگیریم در شبی که نامش " یلدا " ست
شب یلدا معروف است به طولانی بودن و تمام نشدنی بودنش همچون دوست داشتن تو در قلب من ...
در خاطر دیروز من " تو " بودی و هم سفر الان و آرزوی فردای من " تو "
زیبا گل بهار من " تو " یی و ماه شب یلدایی و دلخوشی زمستان من " تو "
در این بلند شب سال دلم فراوان تر از هر شب دیگری تو را می خواهد و قلبم همچون انار پر شده از دانه دانه یاد " تو "
در این آخرین شب پاییز آرزوی خزان همیشگی غم هایت را دارم و می خواهم در این اولین شب زمستان گرمی دستانم را هدیه به تمام روز های سرد زمستان عمرت کنم .
چقدر دلم امشب کرسی می خواهد و تو را...
و هر که آمد خوش آمد و قدمش به روی چشم
هندوانه اش با من و تضمین سرخی و شیرینیش لبخند تو باشد
دیوان حافظش را من بیاورم و فالش را تو بگیر
شعرش را من اینگونه بخوانم :
" پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بودی
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه ش
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود"
و تو سیب سرخی گاز بزنی و با لبخندی تعبیرش کنی
..................
جانان من
عمرت بلند و آرزوهایت دست یافتنی و خند هات همیشگی
یلدات مبارک