برای آوا ...
من تو را در بهترین قصه ها و زیبا ترین شعر ها خوانده ام
تو را در موسیقی دریا و در اواز گنجشک ها شنیده ام .
تو را در زیر نور مهتاب و رقص دانه های برف دیده ام .
من تو را لا به لای گلهای پارچه و تار و پود نخ ها یا فته ام
من رد دستان تو را در میان لبخند دلبرانه ی یقه ی پیراهن ها و موج موج ، وسوسه ی زیبای دامن ها جستجو کرده ام
اوای من " تو " را می گویم
که رفیق و همدم قیچی و سوزن و پارچه ای
تو که با دستان هنرمندت تیکه های لبخند را روی لب ها می دوزی و تن پوش بهشت را به تن زیبا پسندان می کنی .
دانه دانه حریر خیالت را کوک میزنی و لباسی در شان بهترین ها می افرینی.
غم از دلها قیچی میکنی و به چشمها نقشی به زیبایی رویا می دوزی و باد بادک ارزو ها را با رنگین کمان نخ هایت به پرواز در می اوری .
تو بر سینه من ستاره ای به نشان عشقی ابدی دوخته ای
دستانی هنرمند داری و چشمانی که محبت می دوزند و خیالی که نیکی می بافد.
جانان من: روزت مبارک