هر صبح که چشمانم را باز می کنم پروانه ی خیالم پر میکشد و از میان هزار باغ و بستان میگذرد و بر چمن سبز نگاه تو شعری به زیباترین گل واژه ها

پهن می کند .

هر صبح با فکر تو بیدار میشوم و بال و پر خیالم را در چشمه رویا ی رنگین تو طراوت می دهم و از شراب یاد تو به قلبم جانی تازه می بخشم .

به تو فکر می کنم و در هر قدمی که بر میدارم و در چهار سوی جغرافیای اندیشه ام همه ی راهها به تو منتهی میشوند .

من تو بر روی مخمل گلبرگ ها لمس کرده ام و ساده و دلچسب و پر برکت است بودنت ...همچون عطر نان داغ سر سفره ی صبحانه ...!

من تو را در لبخند خورشید و رقص ستاره ها و چشمک باران و شکفتن شکو فه ها دیده ام

من تو را در لالایی مهتاب و خش خش برگ ها و در زمزمه ی واژه ها شنیده ام .

ماجرای من و تو در باور هیچ باوری نمی گنجد و قصه بودنت همه ی نبودن ها را بی اثر کرده است .

ارام جانم

یک روز دیگر نیز در تقویم عشمان ورق خورد

امروز هم روزی بود شبیه تمام روز ها

مثل هر روز دیگری خورشید از مشرق طلوع کرد و چرخی زد و در آنسوی آسمان کم کم غروب ...

و تو همان خورشیدی که هر گز در من غروب نمی کند

تو صاحب امروز من بودی گاه در یادم و گاه در نظرم و گاه در خیالم ...

و در قلبم مدام زندگی ات کردم .

چند ساعتی هست که هوا تاریک شده

چقدر دلتنگت شده ام و دلتنگی همین است ...

بی هوا می ریزد بر روی دلم و اسم تو بی اجازه می افتد وسط تمام فکر هایم .

قلبم دیکته می کند و قلمم مینویسد و یاد چشمانت حرفهایم را میشویند !

دوباره می نویسم و می نویسم و ناگاه دو باره چشمانت در نظرم می ایند و دوباره صفحه را پاک می کنم .

قلمم را کنار می گذارم و به صندلی لم میدهم و دستانم را پشت سرم قلاب می کنم

چشمانم را لحظه ای می بندم و می خواهم به تو فکر نکنم

اما مگر می توانم و این محال ترین تصمیمی است که تا کنون گرفته ام .

از ذهنم فکری میگذرد و با خود می اندیشم

اگر هر بار که دلم برایت تنگ شده یک نامه برایت نوشته بودم الان با نامه هایت می توانستم زمین را فرش کنم

اگر هر بار که دلم برایت تنگ شده بود برایت شاخه گلی می کاشتم الان زمین گلستان شده بود

و اگر هر بار می خواستم دلتنگی ات را به زبان چشمانم بیان کنم تا کنون زمین به زیر آب رفته بود ...!

آخ چقدر این دلتنگی بد است یک عالمه حرف در دلت داری و در بیانشان ناتوانی .

اصلا وقتی نیستی نوشته ها یم نیز سر و ته ندارند .

می خواهم بر گردم ببینم چه نوشته ام اما با خودم می گویم من هر چه را غلط بنویسم تو درست می خوانی و هر وقت به هم ریخته بودم تو به من آرامش دادی و می دانم قلب تو رقص قلمم را چقدر دوست دارد ...

فدایت شوم نکند نگرانم شوی

حالم خوب خوب است .

اصلا قهوه درست کن و مرا به خیالت دعوت کن

پاییز باشد و من و تو و قهوه و موسیقی و ای کاش باران هم ببارد

چه کیفی میدهد این زنده بودن و این زندگی ...

بنشینیم و تا صبح با هم حرف بزنیم و خاطره بگوییم و با هم رویا ببافیم

هیچی نباشد و فقط من باشم و تو باشی دنیای ما دیگر هیچ چیز کم نخواهد داشت ...!