و " تو " که مرا دوست داری

مگر میشود نیمه ی دیگر من باشی ؟

مطمئنم " تو " دقیقا خود من هستی اما در جایی دیگر ...!

دلم را هیچ کس مانند " تو " نبرده است و دل دادن را تو به من آموختی

و " تو " خود خوب میدانی کسی با تو در قلب من برابری نمی کند .

هر چقدر میگذرد در وجودم بیشتر و بیشتر ریشه کرده ای

دوست داشتن ما با عالم و آدم فرق می کند .

من و تو به وقت دلتنگی نمیتوانیم همدیگر را در آغوش بگیریم

من و تو در هنگام ناخوشی نمی توانم در کنار هم باشیم

دستم را نمی توانم روی پیشانی ات بگذارم و تبت را بگیرم

دستت را نمی توانم بگیرم و نبضت را بشمارم .

نمی توانم غذای مورد علاقه ات را برایت بپزم و مثل بقیه مراقبت باشم ...

چرا نمی توانم شاخه گلی را با دستان خودم به تو تقدیم کنم

همه ی حواسم پیش توست ولی چه فایده ...؟ اینطور وقت ها نمی توانم آنطور که دلم می خواهد حواسم به تو باشد ...

با اینکه مدام به یادت هستم و در قلب و فکرم هستی

گاه می خواهم جلوی چشمانم باشی و به جای اینکه بپرسم حالت چطور است ؟ با چشمان خودم ببینم

تو خوب میدانی دلی که عاشق است حاضر است تمام درد و غم تو را بغل کند و به دوش بکشد .

و من خوب میدانم در دل تو چه میگذرد

تو بگویی حالم خوب است باور می کنم ...

تو بگویی حالم خوش است خوشحال میشوم

تو بگویی همه چی روبراست من قبول می کنم ...

ولی خودت بهتر میدانی قلب ها خودشان درک و فهم و احساسی دیگر دارند و قانع کردنشان کار سختی است

چشمانم را چگونه قانع کنم وقتی به دیدنت اینگونه حریصند .

دلم را چگونه قانع کنم وقتی به خواستنت اینقدر بی تاب است ..

و جانم را چگونه قانع کنم که به آهی از تو میمیرد ...