امروز به سرم زد که دیگر ننویسم " دوستت دارم "

دلم خواست که شمشیر قلم را غلاف کنم و تمام برگهای سفید منتظر و دلنوشته های تب دارم را به باد بسپارم .

در سرم شور و شر و غو غا بود و حرفهای دلم رقص زبان میشد و نقش هیچ برگی نه ...!

امروز دلم از همه ی افعال پر بود و با تمام ضمایر سر جنگ داشتم غیر " تو "...!

ای جانم فدای " تو "

که نامت بر زبان هم جاری میشود دل بی دلیل تپیدنش میگیرد و به یادم که می آیی خیالم شوق پرواز می کند .

ای جانم فدای " تو "

که برق چشمانت دفتر شعر من میشوند و اشک شوقت جان به قلمم میدهد و ناز نگاهت می شکند سخت ترین تو به های مرا ...!

نه در توان من است و نه در ید انتخابم که " تو " را ننویسم . همانطور که نه خیالم از " تو " لحظه ای جدا میشود و نه قلبم ذره ای خالی از " تو "

مگر میشود برای " تو " واژه ها را پر پر کنم و قافیه ها را پریشان و دهان قلمم را ببندم ؟

اگر ننویسم نفس احساسم میگیرد و زبان دلم را اگر ببندم لذت عاشقی نمی برم

من " تو " را دوست دارم و می خواهم و می خوانم و می سرایم و می نگارم ...

من "تو " را می بوسم و می نویسم و پیوسته آرزو می کنم

من به عشق " تو " زنده ام و با عشق " تو " زندگی می کنم ...