هر صبح مملو از شوقم و لبریزم از عشق. و برایم شب آخر پاییز و شب اول تابستان ندارد من سالهاست که هر صبح را با تب دلتنگی تو بیدار میشوم و یاد تو قبل سپیده و خورشید و نور به من سلام می کند .من هر صبح چشمانم را به شوق دیدن و شنیدن و لمس و بوسه و آغوش تو باز می کنم و هر صبح وعده دیدار تو را بر سر برگ تقویم روزم می نویسم و تنها دوست داشتنت از صبح تا شب و در هر ساعت و در تک تک دقایق و در هر نفس همراه من است .

صبح با تو برایم فقط تعریف لحظه ای از زمان نیست بلکه سر آغاز برگی دیگر از زندگی است . به یاد تو که چشم باز می کنم گویی دوباره متولد شده ام ، وجودم سر شار از زندگی است و امروز بهترین فرصتی است که خدا به من هدیه داده که تو را زیباتر ببینم و عمیق تر درک کنم و دقیق تر بشنوم و خاص تر دوست بدارم

من امروزم را نیز به یاد تو متبرک کرده ام و اولین سلامم را از دور نثار تو‌کرده ام .، .بال نسیم و چشمان خورشید را. به یاد تو بوسیدم و به کنج نامه ام نوشتم : سلام صبح بخیر ...

و سلامتی و سبزی و سعادت و سر افرازیت را آرزو کردم

بی رکوع و بی سجود و بی قنوت , قلبم را به سمت کعبه ی عشق تو چرخاندم و از ته دل خدا را شکر کردم

شهد شیرین آمدن صبح و طلوع خورشید و تپیدن قلبم ، دوست داشتن توست و من امروز به شکرانه این همه نعمت تو‌را بیشتر از هر روز دیگری دوست خواهم داشت .