به پر خیالم با تو فکر می کنم و به خالی دنیای خودم بی تو ...!

نمی دانم تو اگر نبودی چگونه رسم پروانه شدن را می دانستم و آیین سوختن شمع را می فهمیدم ؟

تو اگر نبودی معنی شعر عاشقانه چه بود ؟ و تو اگر نیودی کدام ترانه ی گوش نواز به دلم می چسبید ؟

غیر تو چه کسی می توانست به قلبم دوست داشتن را دیکته کند ؟

و تو اگر نبودی قلمم به شوق چه کسی می تپید و با دست محبت چه کسی دوست ذاشتن را لمس میکردم ؟

دنیای من بی تو چرا اینقدر سوت و کور و سر در گم میشود ؟

بی تو من نه در جغرافیا بلکه خودم را گم خواهم کرد و به معنی واقعی گم میشوم . یادم میرود بودنم را و فراموش می کنم خواستنم را و بی تو دلم خالی

از هر دوست داشتنی خواهد شد .

بی تو من پرنده ی بدون بالم

بی تو من سرزمین بدون آبم

بی تو من وطن بدون خاکم

بی تو من هرگز سبز نیستم بلکه سرابم

بی تو من نه شعرم و نه شرابم و نه شادم ...!

بی تو من کعبه ی بی خدایم و قبله ی بی نمازم

بی تو من زبان بی صدایم و سئوال بی جوابم

بی تو من نامه ی بی نگارم و آسمان بی ستارم .

بی تو من نه گنجم و نه نا رنجم و نه ترنجم !

بی تو من نه بیدارم و نه در خوابم ...بلکه بی جانم

" بی تو من " را نوشتم تا بگویم که با تو چقدر خوشبختم و چقدرخوشحالم .