برای آوا ( چشمانت ...)
روبرویت نشسته ام و خودم را به ساحل آرام چشمانت سپرده ام و رقص نور شمع را با تو تماشا می کنم .
با انگشتانت گلبرگ های گل سرخ آرمیده روی میز را نوازش میکنی و دستم در عطش لمس نوازشت ، زخم تیغ ساقه ی گل را به جان می خرد و ارام آرام به سمت انگشتانت میخزد .
انگشتانت که به دستم می خورند نفس در سینه ام حبس میشود و کل وجودم از تمامی حس ها تهی میشوند و جمله حواسم در ان نقطه ی تماس جمع میشوند .
بی انکه به تو نگاه کنم تو را میبینم و بی انکه حرفی بزنی تو را میشنوم و همه ی حست را لمس می کنم در ان لرزش ارام انگشتانت...!
دلم می خواهد حرفی بزنم که لایق تو و سزاوار ان حس بی نقص باشد و لب می گشایم و ولی صدا در گلویم حبس میشود
می خواهم بگویم چقدر تو برای من عزیزی و به چشمانت نگاه می کنم و در چشمانت می خوانم حرف نا گفته ام را ...
می خواهم از لذت دوست داشتنت بگویم و باز هم چشمانت پیش دستی میکنند و حرفم را نا گفته میشنوند .
اگر چشمانت بگذارند می خواهم جمله ای عاشقانه بزنم تا به دلت بنشیند ، ولی جمله ای به زیبایی شوق جاری چشمانت پیدا نمی کنم ، به جز سکوت و به جز نگاهی و به جز لبخندی ...
هیچ واژه و کلمه ای قدرت بیان حس مرا و حس تو را ندارد .همه ی جراتم را جمع می اورم و از بند همه ی ترس ها و مرز ها خودم را رها میکنم و دستانت را می گیرم و نه ارام
بلکه می فشارم و تمام جسی را که دارم روی لب هایم میگذارم و به دستت می نشانم .
دستت را محکم می بوسم و زل میزنم به چشمانت تا حرف دلت را از عمق چشمانت بخوانم .
هر چقدر زبانها قاصر و کلمات ناقص و جملات پر از غلط ولی چشمها قدرت بیانشان کامل و حسشان عمیق و حرفشان صادق است .
دلم می خو اهد دستانت را تا ابد میان دستانم نگه دارم و با تو تا ابد با چشمانت حرف بزنم با زبانی که فقط دلها و نگاهها می دانند و میشنوند و می فهمند .