من با تمام فاصله ها صبوری می کنم برای تقدیری که راهش را بلد است و مطمئنم روزی قیل و قال این فاصله نیز خاموش خواهد شد و این دیوار بلند فرو خواهد ریخت . روزی فرا خواهد رسید که روبروی هم می ایستیم و در اعماق چشمان هم سفر می کنیم و غبار دلتنگی را از چشمانمان می زداییم و با اشک شوق به پابوس آغوش هم میرویم .

من آن روز را روشن تر از هر روزی می بینم همان روزی که دستانمان را در دست هم می بریم و نگاه در نگاه هم ... بودنمان را نفس می کشیم و مرهم می گذاریم بر روی زخم رویا هایی که هیچ کس جدی شان نگرفته و قلب هایی که زخم دلتنگی بر پیکرشان بیداد می کند .

روزی فرا خواهد رسید که صبحش را نه به شوق خواندن پیامت بلکه با عطر وجودت چشم باز می کنم و به جای بوسیدن خیالت ...هوای بودنت را نفس میکشم .به جای نوشتن از روی ماه و زیبایی چشمانت . خودم را در برکه ی چشمانت به تماشا می نشینم و تو را در آغوش خواهم گرفت در آن روزی که خیالم لباس حقیقت به تن کرده است .

آن روز دیگر این قلم و کاغذم را کنار خواهم گذاشت و با جوهر تب دار لب هایم بر دفتر تنت سطر به سطر عاشقانه هایم را خواهم نوشت .

در آن صبح تو را بیدار خواهم کرد و در سکوت معنا دار و لبخندی که از پس سالها انتظار شکفته شده با هم از تمام تبودن ها و ندیدن ها و دلتنگی ها عبور می کنیم و پناه میبریم به زیر سقف نیلگونی که تنها من و تو زیر آن نفس میکشیم .

احساسم به من می گوید که آن روز نه محال است و نه دیر فرا خواهد رسید و اشتیاقمان همچون ساعتی شنی ما را به آن قرار نزدیکتر و نزدیکتر می کند .

می دانم روزی تمام آرزوهایم جوانه خواهند زد و سبز خواهند شد و هفت سین زندگی مان را در کنار هم و با هم خواهیم چید .

در آن روز کنارت می نشینم و شیرین ترین واقعیت زندگی ام را با ذره ذره ی وجودم می چشم .دستانت را در دستانم میگیرم و گرمای حضورت را در بند بند تنم حس می کنم و در سکوت و آرامشی که برداشت کاملی از بهشت است سرت را بر روی شانه هایم می گذاری و عطر مو هایت را با نسیم نفس هایت تا عمق جانم تزریق میکنی.

موهایت بازوانم را نوازش می کنند و از جام چشمانت محبت می نوشم و تلافی لبخندت را با بوسه خواهم داد و در گوشت از قصه ی سیب حوا خواهم گفت و بهشت واقعی را در آغوش تو پیدا می کنم .