دوباره دلم بهانه تو را کرده و نسیم یادت پرده ی خیالم را به رقصیدن وا داشته .

واژه ها در ذهنم می بارند و برای نوشتن نامه ای دیگر برای تو به دنبال حرفی تازه میگردم .

یاد روز هایی می افتم که هنوز نامه هایم را در دفتر بی نشانی می نوشتم به امید آنکه تو بخوانی .

تو خوب میدانی از چه می گویم همان زمانی که هنوز فاصله ی من تا تو به اندازه فاصله ی ضمیر " تو " تا ضمیر " او " بود.

می نوشتم با هزاران امید و ارزو و از حس غریبانه ی دلم می گفتم برای چشمانی که حسرت دیدارشان را داشتم

به شوق آنکه خوانده شوم و حرف دلم را به گوش چشمانت برسانم و قلب تو را از حالم خبر دار کنم .

دوست داشتنت را در غربت نوشته هایم پنهان می کردم و چقدر نامه هایم عطش نگاه تو را داشتند .

دوست داشتنت جوانه ای بود که در قلبم هر روز رشد می کرد و بلوایی شد تا قلبم به تپیدن نا موزون میتلا شود .

من چه میدانستم عشق اینگونه هم سراغ ادم می اید من که هرگز تو را ندیده بودم و از دام چشمان تو دوربودم .

با کدام جمله ات دلم را لمس کردی و روح مرا در کدام گفتگو در آغوش گرفتی و تیر خلاص محبتت را در کدام نبرد به قلب من زدی ؟

قطره قطره باریدی و نم نم تا عمق وجودم رسوخ کردی و جریان مداوم فکر و خیالم شدی .

در غیابت حرف هایت را مدام در خاطرم مرور می کردم و با یاد خنده هایت لبخند بر روی لب های سردم شکوفه میزد .

"ستاره ی شمالی " قلب عاشقم شدی و چقدر دلم برای روشنی نگاهت تنگ بود .

تا به خودم امدم دیدم چقدر دلباخته ات شده ام .

برای من دیگر شمال یک جهت جغرافیایی نبود دلبسته ی شمال شدم نه برای اینکه بدانم شرق و غرب و جنوب کجاست بلکه برای یافتن رد و نشانی از تو ... یاد تو کافی بود تا جدا از هر مکان و زمانی قلبم به سمت تو بچرخد و نگاهم ستاره های آسمان بالای سر تو را رصد کند .

هر جاده ای که سمت شمال را نشان میداد مرا دلتنگ میکرد و هوای ابری شمال برای من هوای خواستنم شد و دریا شاعری شد که برای تو می سرود و ساحل نه برای قدم زدن بلکه دفتری شد برای نوشتن عاشقانه هایم .

هر وقت که از دریا گفتم و آرزوی قدم زدن زیر باران کردم و از عطر بهار نارنج نوشتم یاد تو بودم .

رابطه ی من و تو بدون شک با یک سلام ساده آغاز شد .

اما این سلام مثل همه ی سلام ها نبود گویا از همان ابتدا تقدیر برایش داستانی دیگر در سر داشت .

اکنون سالهاست از ان اولین سلام میگذرد و من دیگر نه هر روز و نه در نامه هایم و نه تنها وقتی تو را می بینم بلکه در هر لحظه یادت را سلام می گویم.

هنوز از هم دوریم و منطق جغرافیا بین من و تو فاصله انداخته است ولی دیگر از نامه های بی نشانی من خبری نیست .

من مدتهاست نامه هایم را . برای قلب تو به نشانی چشمانت می نویسم و خوشحالم و می دانم که تو می خوانی .

خدا را شکر می کنم این همان ارزویی بود که اکنون بر آورده شده و در دلتنگی ات صبورم و به پایان خوش این عشق ایمان دارم .

در خیالم هر روز روبرویت می نشینم سر میزی دو نفره نه به اندازه ی دوری فاصله ... بلکه به نزدیکی فاصله ی قلب هایمان و انجا که تو فنجان چایی ات را به دست میگیری من اینجا برایت می نویسم و اینجا که من فنجانم را به دست میگیرم تو آنجا مرا خط به خط می خوانی

می‌دانم روزی خواهد رسید، شاید نه همین فردا، اما در روزی روشن و آرام، فصلش مهم نیست که چای تو همیشه عطر بهار نارنج میدهد روبروی هم خواهیم نشست و نگاهت را خواهم دید و آن روز عاشقانه هایم را در چشمانم خواهی خواند و در آن نگاه، تمام خستگی جهان از تنم بیرون خواهد رفت. تا آن روز، ای "ستاره‌ی شمالی " من، نور تو در قلبم می درخشد و اهنگ دوست داشتنت را قلبم خواهد نواخت .

تا آن موقع من هر روز برای تو خواهم نوشت و نامت را به جانم گره خواهم زد و هر شب، به عشق تو، آسمان را می‌نگرم.

امشب ماه کامل است و من چشمهایم ر ا به زیبایی ماه دوختم و حرفهایم را به تو گفتم "ستاره ی شمالی " من ...