یاد تو می افتم قبل آنکه خورشید صبح گاه غنچه های شمعدانی را نوازش کند و قبل آنکه گنجشک ها با بساط ساز و اوازشان به گوشهایم هجوم آورند

یاد تو می افتم قبل آنکه لحاف شب را از روی چشمانم کنار بزنم و عطش خشک لبهایم را با نام تو افطار می کنم.

در هجوم افکار پریشان و گذرا تنها تو آرامی و تو ماندگار .

به تو می اندیشم و عطرت در لا بلای تمام خاطراتم می پیچد و چقدر تو من بلدم گویی سالها مشق شبم بوده است یاد تو ...!

وقتی از تو حرف میزنم تو را از خودم جدا نمی دانم و از من هیچ فاصله ای نداری در.همه ی زمانهاو همه جا تو کنار من هستی.

جلوی آیینه می ایستم و گویی خودم را از نگاه تو میبینم

چقدر من در چشمان تو زیباترینم.

وقتی دستم را بین موهایم میبرم یاد تو می افتم

هر آهنگی می‌شنوم نا خود آگاه تو را به یاد می آورم و گویی با تو می شنوم و برای تو خوانده شده اند

به یاد تو می افتم با هر نفسی میکشم و در هر قدمی که بر میدارم و به هر چه می نگرم . تو همه جا هستی .

شمال و جنوب و شرق و غرب افکار من از ان توست .

از زمین تا اسمان و از طلوع خورشید تا غروب اخرین ستاره ی شب یاد تو با من است و چه بیدار باشم و چه خواب ...!

اری من یاد تو می افتم حتی وقتی استکان چای ام را به دست میگیرم و با بخارش حرف میزنم ، وقتی عطر نان تازه را با دندانهایم گاز میزنم و با هر لقمه ای تو را ارزو می کنم.

من خوشبختی را به زنجیر یاد تو اویزان کرده ام و نگین عشق قلب من روی انگشتری یاد تو تا ابد نشسته است.

وقتی عطرم را میزنم و وقتی لباسم را میپوشم نطر تو را میپرسم و وقتی از خانه بیرون میروم تو را می بوسم .

از کنار گل فروشی که رد میشوم و روی خیال مخملی ابر های اسمان چشمانم راه میروند به یاد تو می افتم .

من به یاد تو می افتم بی اراده دستم را روی قلبم می گذارم و نا خواسته اسمت را صدا میزنم و لب هایم ارام تکان می خورند و پرده بر روی چشمانم میکشم و خیالت را محکم در آعوش میگیرم و می گویم : " دوستت دارم "