من تنها نشسته ام و در کوچه ی خلوت خیالم تنها تویی که قدم میزنی .

دستانم برای نوشتن احساسی که دارم میلرزند و تنها قلبم است که تصمیم میگیرد

هوا تاریک شده و سیاهی شب پنجره را در آغوش گرفته است .

آنقدر دلم تنگ است که حس می کنم دیوار ها به هم نزدیک تر شده اند .

و در این دنیای کوچکم " تو " چقدر فراوانی !

فریاد مداوم سکوت من تویی و راز پنهان چشمان من " تو "

هر روز من با آرزویی بزرگ آغاز میشود به عظمت عشقی که از تو در قلبم دارم

و در شب های من رویایی وجود دارد طو لانی تر از هر شب یلدایی ...

و شوقی که چشمان مرا با خواب بیگانه می کند .

تا تو هستی فردا همیشه یک شوق شیرین و یک "آرزوی بزرگ " برای من دارد .

تا تو هستی همیشه کوله بار انگیزه ام لبریز است و خستگی از من دور می ایستد .

گویی دو برابر زنده ام و هر روزم را دو بار زندگی می کنم .

حتی به تو فکر هم می کنم قلبم شدید تر و زیبا تر می تپد .

و نفسم عمیق تر و وجودم جان بیشتری میگیرد .

" آرزوی بزرگ " من تویی

تو همانی که با دستانم خشت خشت آرزوهای کوچکم را روی هم می چینم تا کاخ آرزوی تو را کامل کنم .

تو به روز هایم برکت و به شب هایم آرامشی

به چشمانم نور و به قلبم امید پاشیده ای .

خدا مرا خیلی دوست داشت که تو را به من داد و من این را هرگز فراموش نمی کنم .

و تو مبادا فراموش کنی که من تو را چقدر دوستت دارم .

.......

امشب نیز از عشق تو لبریز بودم و بی تاب و دلتنگت

دلم پیش تو بود می دانی

و دلت پیش من است می دانم .

نوشتم تا بخوانی و بخوان تا بدانی

که چقدر دوستت دارم جانان من .