برای آوا ( آرزوی بزرگ ...!)
من تنها نشسته ام و در کوچه ی خلوت خیالم تنها تویی که قدم میزنی .
دستانم برای نوشتن احساسی که دارم میلرزند و تنها قلبم است که تصمیم میگیرد
هوا تاریک شده و سیاهی شب پنجره را در آغوش گرفته است .
آنقدر دلم تنگ است که حس می کنم دیوار ها به هم نزدیک تر شده اند .
و در این دنیای کوچکم " تو " چقدر فراوانی !
فریاد مداوم سکوت من تویی و راز پنهان چشمان من " تو "
هر روز من با آرزویی بزرگ آغاز میشود به عظمت عشقی که از تو در قلبم دارم
و در شب های من رویایی وجود دارد طو لانی تر از هر شب یلدایی ...
و شوقی که چشمان مرا با خواب بیگانه می کند .
تا تو هستی فردا همیشه یک شوق شیرین و یک "آرزوی بزرگ " برای من دارد .
تا تو هستی همیشه کوله بار انگیزه ام لبریز است و خستگی از من دور می ایستد .
گویی دو برابر زنده ام و هر روزم را دو بار زندگی می کنم .
حتی به تو فکر هم می کنم قلبم شدید تر و زیبا تر می تپد .
و نفسم عمیق تر و وجودم جان بیشتری میگیرد .
" آرزوی بزرگ " من تویی
تو همانی که با دستانم خشت خشت آرزوهای کوچکم را روی هم می چینم تا کاخ آرزوی تو را کامل کنم .
تو به روز هایم برکت و به شب هایم آرامشی
به چشمانم نور و به قلبم امید پاشیده ای .
خدا مرا خیلی دوست داشت که تو را به من داد و من این را هرگز فراموش نمی کنم .
و تو مبادا فراموش کنی که من تو را چقدر دوستت دارم .
.......
امشب نیز از عشق تو لبریز بودم و بی تاب و دلتنگت
دلم پیش تو بود می دانی
و دلت پیش من است می دانم .
نوشتم تا بخوانی و بخوان تا بدانی
که چقدر دوستت دارم جانان من .