امروز بر حلاف صبح های دیگر نه با صدای گنجشک ها بلکه با صدای باران از خوا ب بیدار شدم .

چقدر صدای باران دلنشین است .

به کنار پنچره میرم و در صبحی که خورشید ش خواب مانده با چشمانم به دنبال رد پتی باران میگردم .

از لای درز کیپ پنجره نیز میشود عطر باران را حس کرد .

و چقدر در این صبح بارانی دلم هوای نو را کرده است .

می دانم آنجا نیز باران می آید

راستی تو هم پشت پنجره امده ای ؟

پنجره را باز میکنم و قبل از بوی باران این هوای سرد زمستان است که به اتاقم هجوم می اورد

پیش خودمان باشد دلم می خواهد باران را در آغوش بگیرم

هم به خاطر خودش که ماهها منتطرش بودیم و هم به خاطر تو ...

باران همیشه در خیال من عطر تو را میدهد .

راستی به تو گفته بودم که تو چقدر شبیه بارانی؟

همین قدر دوست داشتنی

همین قدر با لطافت و برای من شادی افرین

گسترده و بی وقفه بر یادم نم نم می باری...

چقدر دلم خاطره . در زیر باران با تو کم دارد .

یک خیابان خلوت و من و تو و باران

یک مسیر خیس و من و تو و رد قدمهایمان

من و تو و چتر . سکوت من و سکوت تو و شر شر باران

دو لیوان چای و نگاه من و نگاه تو و نم نم باران

نفس من و نفس تو و بوی عطر خوش باران

دست تو و دست من و لمس دستان گرم تو زیر باران

بوسه های خیس باران به صورت من .به صورت تو ...

و بوسیدن تو در زیر باران

و خیال تو و آغوش من

در زیر بارانی که تا ابد ببارد ...

.