برای آوا (خیال برفی من ...!)
برف می بارد و با تو حرف میزنم بی آنکه کنارم باشی .
دانه های برف می رقصند و یاد تو همچون رو اندازی سپید تمام احساس مرا می پوشاند .
پنجه ی دستانم را میان پنجه ی دستانت می چینم و نرمی دستانت را با گرمی دستانم مبادله می کنم . با تو روی ابرهای بکر سپید قدم میزنم و در جهان بی رنگ و ساده ی مان تنها رد پای قدم های من است و قدم های تو ...
نه به هم میرسند و نه از هم دور میشوند و با اینکه از هم فاصله دارند همچون دانه های زنجیر در هم تنیده اند ...!
هوای فاصله چقدر سرد است و دلتنگی چه بی رحمانه به قلبم هجوم می اورد و نرمی احساسم را زیر قدم های سنگین خود فشار میدهد .
هوای نفس هایم ابر میشوند و ابر نفس های تو را در این هوای برفی در آغوش میگیرند .
به دنبال واژه ای میگردم تا در این سرمای زمستان گرما بخش وجودمان شود . واژه ای همچون آغوش و همچون بوسه و همچون لبخند ...
دلم می خواهد تمام دیوار های فاصله را بر چینم و از تمام مرز ها بگذرم و تو را از قفس سرد نتهایی ات بیرون بکشم و در آغوش گرمم به اسارت بگیرم .
دستانم را دور تنت حلقه کنم بی هیچ واهمه ای و حلالیتت را از خدا طلب کنم و بوسه بر لبهایت بزنم انچنان که نفس هایمان در سینه حبس شوند .
چه حس خوبی دارد حتی خیالی که در آن هیچ فاصله ای بین من و تو نیست .
بیا با هم تمام فاصله ها را با هم بر چینیم و بساط دلتنگی را تا ابد جمع کنیم .
نزدیکترم بیا بگذار صدای قلبت را تک تک سلولهای تنم بشنوند و صدای خواستنت را نه با فریاد بلکه با زمزمه ی ارام در گوشهایت نجوا کنم .
بیا تا چهره ات را این بار نه با چشمانم بلکه با لب هایم لمس کنم و گرمای نگاهت را این بار از روی پلک هایت بچینم .
زمستان است و هوا سرد و دلتنگی تا مغز استخوانم را به درد می اورد و دیگر خیالت چاره ساز نیست .
دلم تو را می خواهد همه ی تو را با تمام هست و نیستت ! من تو را با همه ی بودها و نبود ها و داشته ها و نداشته ها و خاطرات و ارزو هایت می خواهم .
دلم هوای موج موهایت را کرده و نفسم هوس بوسه هایت را در سر دارد
می خواهم شیرینی گناه را با جام لب های تو بنوشم و نه یک بار و نه صد بار و نه به قصد توبه ...!
نور مهتاب دیگر برای چشمانم کفایت نمی کند چشمان من نور چهره ی ماه را می خواهد .
پژواک صدایت در گوشم مدام می پیچید که نام مرا صدا میزنی ولی من گرمای صدایت را به همراه نسیم نفس هایت می خواهم .
تا کی عاقلی و اسیر منطق بودن تا کی ؟
دلم تنگ توست و از تو لبریزم و دیگر اب از سرم گذشته است
می خواهم پا از چهار دیواری خیالم بیرون بگذارم و این بار تو را بیشتر و واقعی تر و عمیق تر در آغوش بگیرم .
بی هیچ پرده ای و بی هیچ ملاحظه ای و بی هیچ حساب و کتابی ...!
و بی هیچ " من " و دیگر بی هیچ " تو " یی ...