برای آوا ( مرا ببخش ...!)
مرا ببخش برای تمام کاستی ها و برای تمام دیر رسیدن ها یم و برای " دوستت دارم " هایی که در قلبم پنهان کردم و سخت بر زبان آوردم .
مرا ببخش که حرف چشمانت را سرسری خواندم و صدای قلبت را در هرج و مرج افکارم گم کردم و تو را در میان جدال عقل و دلم نشنیده گرفتم و
فریاد های عاشقانه ات را با سکوت سردم جواب دادم و تو را اینقدر منتظر گذاشتم .
مرا ببخش به خاطر تمام کج خلقی ها و تیکه های تلخم که دلت را سوزاندم و اکنون که به یاد می اورم از خجالت آب میشوم .
من تا ابد شرمنده ی آن نگاه مهربان و آن تپش های بی تاب قلب تو ام .
این فاصله دستان ما را از هم دور کرده و نمی توانم دستانت را به یاری بگیرم و برای تو آرامش بیاورم و همراه تو و در کنار تو باشم ...مرا ببخش !
چقدر دلم می خواهد دوشادوش تو قدم بر دارم و نگرانی را از چشمانت و خستگی را از پلک هایت بر چینم و موانع را از جلوی پایت کنار بگذارم و برای قلبت آرامشی از جنس سکوت امن فراهم کنم .
مرا ببخش که از تو دورم و حضوری پر رنگ در کنارت ندارم . دلم از عشق تو لبریز است و دستانم در غربت دستانت از سرما میلرزند و تنها سهم تو از داشتنم در اغوش گرفتن خیالم شده است . ..!
چقدر دلم می خواهد کتاب تقدیر را پاره کنم و از جاده ی تاریک ترس هایم بگذرم و تمام دیوار های فاصله را فرو بریزم و تو را در آغوش بگیرم .
ساعتم را با نفس هایت کوک کنم و شعر هایم را بر روی تنت بنویسم و نغمه های عاشقانه ی قلبت را از چشمانت بشنوم .
مرا ببخش ... برای تمام شبهایی که در کنارت نیستم و درد و دل هایت را با ستاره های اسمان می کنی و برای اشک هایت مرهم نبوده ام .
جانان چقدر تقصیر دارم و چقدر در حق تو جفا کارم
چه میشد به جای این همه حرف و متن و شعار فقط با بودنم تکیه گاهت میشدم و سرت را بر شا نه هایم می گذاشتی و غرق در آرامش واقعی بودنم به دور از نگرانی و دلهره های زندگی ...با خیالی آسوده چشمانت را روی هم میگذاشتی و در خواب رویاهای شیرینت را رج به رج می بافتی .
مرا به خاطر تمام " دوستت دارم " هایی که به تو نگفتم و به خاطر تمام لحظاتی که از تو دورم و دلتنگت کردم و به خاطر تمام نبودن هایم و لحظاتی که احساس تنهایی کردی ...ببخش