خوابم نمیبرد ...!

عطر آمدنت تمام کوچه پس کوچه وجودم را پر کرده...!

چشم انتظار آمدنت بودم که چشمانم به خواب رفتند در روزی که از دلتنگی لبریز بودم

آمدی و رفتی و جزای غفلت چشمانم را دلم پس میدهد

دلم تنگ است و خواب از چشمانم رفته ...

دلم بهانه ی تو را گرفته است

تو می دانی بهانه چیست ؟

بهانه تویی که خواب شب از چشمانم ربوده ای و هر روز در میان ازدحام ادمها ، چشمانم تنها به سوی تو می گردند .

بهانه فریادی است که می نویسم و زمزمه زیر لب نیمه شبم .و سکوت احساسی است که در واژه ها نمی گنجد .

تو بگو ...؟

با دلی که تنگ است و یادی که در ان عطر هوای تو پیچیده

چه لا لا یی برای چشمانم بخوانم تا به خواب روند ؟