تو مثل...صبحی!
چه خوب میشد
هر ادمی یکی داشت تا هر صبح امیدوار تر و با انگیزه تر چشمانش را باز میکرد .
یکی مثل تو برای من
من هر صبح به شوق تو بیدار میشوم
طلوع یاد تو در قلبم وارزوی دیدن چشمانت برای من ، همچون طلوع خورشید عالم تاب است برای زمین
هر صبح این حقیقت برای من روشن تر میشود که بودنت بهترین اتفاق زندگی من است.
پس از مدتها تو آمدی و من فهمیدم چرا این همه مدت منتظر ماندم.
دانستم ملاقات تو اتفاقی نبود و بلکه همچون معجزه رخ داد .و من دوباره متولد شدم.
از وقتی ملاقاتت کردم دانستم
تو همان کسی بودی که قلبم در هر لحظه ی ارام ودر هر روز خالی به دنبالش می گشت و در خلوت تنهایی هایم همیشه بدان فکر می کردم .!
پیش از تو زندگی گویا متوقف شده بود
تکرار کسالت بار و دویدن های بی هدفی بود
از طلوع تا غروب خورشید و شب هایی که بدون هیچ رویایی صبح میشد.
پیش از تو گویی چیزی گم شده بود و قطعه ای از وجودم از من جدا افتاده بود .
چیزی که نمی توانم برایش نامی بگذارم
اما زمانی که تو را دیدم و حرف هایت را شنیدم و تو را شناختم
زمانی که لبخند زدی و با نگاهت قلب مرا هدف قرار دادی
دانستم
من منتظر عشق نبودم
منتظر تو بودم...
تو فراتر از یک اتفاق ساده و یک دیدار معمولی بودی
تو را باید با همان طلوع خورشید قیاست کنم
تو را باید به بهار تشبیهت کنم
تو را قوی وپایدار همچون جاذبه زمین و زیبا همچون ماه و شگفت انگیز همانند کهکشان تو صیفت می کنم .
تو بی تردید مثل صبحی...!
پر از امید ، لبریز از عشق و سر شار از زندگی