چه خوب میشد

هر ادمی یکی داشت تا هر صبح امیدوار تر و با انگیزه تر چشمانش را باز میکرد .

یکی مثل تو برای من

من هر صبح به شوق تو بیدار میشوم

طلوع یاد تو در قلبم وارزوی دیدن چشمانت برای من ، همچون طلوع خورشید عالم تاب است برای زمین

هر صبح این حقیقت برای من روشن تر میشود که بودنت بهترین اتفاق زندگی من است.

پس از مدتها تو آمدی و من فهمیدم چرا این همه مدت منتظر ماندم.

دانستم ملاقات تو اتفاقی نبود و بلکه همچون معجزه رخ داد .و من دوباره متولد شدم.

از وقتی ملاقاتت کردم دانستم

تو همان کسی بودی که قلبم در هر لحظه ی ارام ودر هر روز خالی به دنبالش می گشت و در خلوت تنهایی هایم همیشه بدان فکر می کردم .!

پیش از تو زندگی گویا متوقف شده بود

تکرار کسالت بار و دویدن های بی هدفی بود

از طلوع تا غروب خورشید و شب هایی که بدون هیچ رویایی صبح میشد.

پیش از تو گویی چیزی گم شده بود و قطعه ای از وجودم از من جدا افتاده بود .

چیزی که نمی توانم برایش نامی بگذارم

اما زمانی که تو را دیدم و حرف هایت را شنیدم و تو را شناختم

زمانی که لبخند زدی و با نگاهت قلب مرا هدف قرار دادی

دانستم

من منتظر عشق نبودم

منتظر تو بودم...

تو فراتر از یک اتفاق ساده و یک دیدار معمولی بودی

تو را باید با همان طلوع خورشید قیاست کنم

تو را باید به بهار تشبیهت کنم

تو را قوی وپایدار همچون جاذبه زمین و زیبا همچون ماه و شگفت انگیز همانند کهکشان تو صیفت می کنم .

تو بی تردید مثل صبحی...!

پر از امید ، لبریز از عشق و سر شار از زندگی