با تو ...
خواستم با این جمله شروع کنم " بی تو ..." !
ولی " بی تو ..." در ذهن من فصل خزان واژهاست و برگ برگ احساسم بر سطر های خالی اینجا جان میدهند
" بی تو ..." مگر شوق نوشتنی باقی می ماند ؟
اگر چیزی هم بنویسم سرد است همچون زمستان و خشک است همچون کویر و تاریک همچون شب بی مهتاب و شب بی ستاره ...
من لحظه ای بی تو نیستم و بی تو نمی شوم و هرگز " بی تو ..." نمی توانم بنویسم
تو که باشی آسمان من پر ستاره میشود و در ذهنم گل واژه ها برای ضمیر " تو " به رقص در می ایند
" با تو ..." رودی میشوم مست و خروشان سوی تو روان ...!
" با تو ..." ابری هستم که از آن عشق می بارد و نسیمی که مژده از بهار می آورد .
" با تو ..." شعری میشوم که بر گلبرگ هر قافیه اش پروانه ای بوسه زده !
" با تو ..." دشتی هستم که گویی روی آن فرش رنگین کمان پهن شده .
تو ترانه ای برای ضرب آهنگ قلبم
چشمان تو نشانی تمام نامه های نوشته و نا نوشته ی من است
" با تو ..." همیشه هوای نوشته هایم بهاری است و عطر خوش بودنت در لابلای تمام سطرهایش به مشام میرسد
" با تو ..." جاده ی زندگیم سبز و آسمان روحم آبی و قلبم همیشه سرخ می تپد .