من و دلم ...!
گاه دیگر زورم به این دل وا مانده نمیرسد
نه منطق میفهمد و نه ریاضی بلد است و نه از رنج جغرافیا می داند .
فقط تو را می خوا هد !
پای در یک کفش کرده و مدام دلتنگی تو را میکند
حساب و کتاب دوست داشتنت از دستش در رفته
همه ی دنیا را برده ، زیر مخرج تقسیم و تو را به توان بی نهایت ...!
این دلم به درس دلتنگی که میرسد دل به هیچ چیز نمیدهد به غیر تو ...!
و هر چه از فاصله برایش می گویم ، او خر خیال خودش را سوار است و کنار تو را می خواهد
نیمه جانم کرده...!
از همین دم صبح دوباره پا پیچ من شده تا برایت بنویسم
از چه بنویسم و از چه چیزش را نمی داند !
فقط می گوید بنویس : تا ارام شوم
می گوید اصلا بنویس: سلام صبح بخیر جانان من و حالش را بپرس ...
برایش بنویس : که چقدر دوستش دارم و چگونه برایش می تپم و حالم بدون او چگونه میشود .
از تنگی دنیای من بدون اون بنویس ...!
می گوید : چرا از تنگی نفس هایت و از شوق پژمرده ی چشمانت برایش نمی نویسی ؟
برایش بنویس : "من دلت " فقط عاشقش نیستم بلکه جزئ به جژئ جسمت و حتی روح و جانت عاشق اوست .
چرا نمی نویسی برایش که :
تو همچون قلبی برای این تن من
تو همچون ریشه ای برای درخت اندیشه ام
تو همچون رنگی برای قلمم
تو همچون اهنگی برای ساز دلم
تو همچون بهاری برای وجودم
و تو همان معنی زیبای زندگی هستی...
چرا برایش نمی نویسی ؟
" من دلت " فقط دلتنگش نیستم ؟
مگر نمیگفتی هر چیزی سر جایش قشنگ است
مثل دستانش در دستان من
سر ش بر شانه های من
لبخند ش در عمق چشمان من
و صدایش در گوشهایم و خودش در بغلم...
می بینی ؟
می گویم این دل وا مانده بی ربط نگفته ام
این کار و بار من شده ، از صبح تا شب با دلی که عاشقش کرده ای !
می خواستم فقط کمی دوستت داشته باشم
نمی دانستم کار دل دست من نیست
و اینگونه عاشقت میشوم...!