دلم می خواهد ...
دریا با ساحل سخن می گوید
ماه با برکه حرف میزند
اشک با گونه درد دل می کند
و من با تو بی نهایت زمزمه های عاشقانه دارم
سخن های باغبان را با گلها شنیده ام
شعر باران را در میان سطر های رنگین کمان خوانده ام
و از چشمه ی جوشان چشمانت طعم عشق را چشیده ام
قلبت را به من دادی ... نامت را به من بگو
مهرت را به من بخشیدی ...حرفت را به من بزن
لبخندت را هدیه به من میدهی ...مرا شریک غم هایت کن
من ریشه های عشق تو را در وجودم دریافته ام
تو در دلم ریشه دواندی
تو در قلبم خانه ساختی
خسته بودم از زیستن و از ماندن
در خاک گلدان محبتت من دوباره جوانه زدم
و در هوای خواستنت دوباره سبز شدم
تو مرا دیدی و تو مرا شنیدی
پس بگذار ببینم تو را و بگذار بشنوم تو را
می خواهم با لبانم با لبانت حرف بزنم
با نگاهم از نگاهت گل بچینم
دستانت با آغوش دستان من آشنایند
حرف دلت را از زبان دلت بار ها شنیده ام
می خواهم درد دلت را با تمام وجودم بشنوم
دلم می خواهد همیشه کنارت باشم
تو را ببینم و تو را بشنوم و تو را حس کنم
رفیق خنده هایت و همدم لحظه هایت و شریک غم هایت باشم
برای همیشه و تا ابد ...