گاه آنچنان لبریز از خواستنت میشوم که عنان از کف میدهم

بی اختیار از خویش میگردم و تمام جسمم به حرف می آیند و تو را فریاد میزنند

در خیالی که از هر حقیقتی ملموس تر است

چشم در چشم تو می دوزم و از نگاهت شراب خواستن می نوشم و آنچنان حال خوشی میگیرم که هیچ " می " اینچنین با من نمی کند ...!

دیوانه نیستم من عاشقم و تنها گناه من دوست داشتن توست آن هم دیوانه وار

تو مرا بشنو من تو را می خوانم

تو مرا بخوان من تو را می نویسم ...!

تو مرا بخواه من تو را می پرستم ...!

تو مرا ببین ...دست مرا بگیر ...شعر مرا بخوان ...

با من نفس بکش با من قدم بزن

جانان با من برقص با ساز قلب من ...

دستانت را به دستان من بسپار و بگذار لمس کنم گرمای وجودت را و داشتنت را در آغوش دستانم مزه کنم

پنجه در پنجه ات فرو میبرم به رسم بودنم در تمام فصول زندگی ات

دستت رها نمی کنم چشم از من بر نمی داری

یک قدم پیش بیا ...به رسم عشق و به رسم خواستن

یک قدم پس میروم به ایین دوست داشتن و قبول محبتت

گاهی من میشوم میزبان غم هایت

گامی جلو بیا مهمان خوشبختم تو باش

دستم را به دور تو حلقه می کنم ...تکیه بده به شانه ام

می خواهم پشت و پناه تو باشم دور تو میگردم .

خاطر تو را می خواهم و چشم از تو بر نمی دارم

ماه من تو باش دورت بگردم من

رام من تویی صید من تو باش

یک گام جلو می آیم یک گام عقب میروی

یک گام عقب میروم یک گام جلو می ایی

غرور تو منم افتخار من تویی

در پی تو منم در پی من تویی

هم صدای تو منم هم نفس من تویی

من با تو ام هر جا روی تو ....... تو با منی هر جا روم من

دنیا به کام تو ارزوی من است حال خوش من است شیرینی کام تو ...

این رسم عاشقی است

من دور تو می گردم تو ماه من میشی

من شمع باشم تو پروانه ام میشی

دل به من سپرده ای ...دستت رها نمی کنم

ورد زبان تو جز نام من نیست ... نام تو در قلبم حک شده تا ابد

من در نگاه تو جز عشق ندیده ام

محرم جان من تویی

آرام جان تو منم

بیش از همه در یاد تو منم ... در خاطرم تویی

این رقص زندگی است

این عشق تا بی نهایت است ...