رسم عشق...
تو عشق را برای من به ارمغان آوردی
تو آمدی و مرا مهمان دلت و عاشق خودت کردی و لذت شیرین دوست داشتن را تو در جام دلم انداختی و من به عشق تو مست شدم !
هر وقت دلت هوای عاشقی کرد
آمدی در هوای هم نفس کشیدیم ، آمدی مونس قلبم شدی و تا با هم حرف بزنیم و محفلی عاشقانه بر پا کنیم
شمعش را تو آوردی و پروانه ات من شدم
لیلی قصه تو بودی و مجنون تو من شدم
نم نم بارانش ، نگاه پر محبتت بود و من از زیبایی طاق رنگین کمانش برایت نوشتم
عشق قصهی دیروز و امروز و فردای من وتوست
دلت هر وقت سخن از عشق طلب کرد
تو بیا ، کوک کرده ام ساز دلم را با تو و گفتن صد شعر و غزلش ...آن با من
ذوق چشمان و لبخند ش با تو و گفتن " دوستت دارم" مکرر...آن با من
هر وقت دلت تنگ شد از عشق
تو بیا این دل من نیز تنگ تر از آن دل توست
دل تنگ مرا تو دوایی و دلتنگی تودرمانش پیش من است
هر وقت به سراغ دل تو غم آمد
تو بیا با هم بخوریم ..تو که همراه منی ، بگذار غمخوار تو نیز من باشم
درد تو درد من و درد من درد توست لیلی من و من این می دانم و تو این می دانی
پس اگر درد به سراغ تو آمد تو بیا با هم دردت را بکشیم..آن با من ...!
هر گاه خسته بودم تو همراه و همدم و یارم بودی
و تو هم اگر خسته شدی زود بیا ، تا من و تو با هم خسته شویم و من کنارت باشم !
تو رفیق همه اوقات تنهایی ، این دل تنهای منی
هر گز یادت نرود من در کنار همه هم باشم ، بی تو تنهایم
و تو که باشی چشم و دلم سیر و در وجودم بیشتر از هر چه در این عالم است تو را دارم من ...
رسم عشق همین نیست مگر ؟!
من در قلب تو و تو در قلب من باشی , عشقم ؟
تو در یاد من و من به یاد تو باشم ، نفسم ؟
همه حواس تو جمع من و جمع حواس من پرت تو باشد ، جانم؟
تو مگر قول ندادی به دلت که مرا دوست بداری ، عسلم ؟
من نیز عهدی با قلب خودم بستم و بدان پایبندم
تا لحظه ای که نفسی هست و جانی در بدنم
من از عشق تو و این رسم قشنگ دست نکشم ...
جانانم