فرقی نمیکند دور باشی یا نزدیک

روبرویم نشسته باشی یا چشمانت را از من پنهان کنی

اصلا برایش فرقی ندارد

طلوع صبح باشد یا خلوت نرین لحظه به شب

دور و برم شلوغ باشد و یا با خودم تنهای تنها باشم

گرم کار باشم یا قدم زدن یا فکرم به شلوغی میدان تجریش باشد

برایش فرقی ندارد

دلتنگی ات را میگویم

من کجا و دلتنگی کجا؟!

از وقتی تو در قلبم اسباب مهر و محبتت را پهن کردی چنین شدم.

از همان هنگام که به عشق تو مبتلا شدم

تب خواستنت دیگر قطع نشد و دلتنگی ات دست از سر دلم بر نداشت که نداشت.

عجیب حال و احوالی دارد این دلم با تو

تو را قدر دنیا دوست دارم بزرگ و‌ رفیع و. بی انتها...

و همین دل که سر بودنت اینچنین خود شیرینی میکند و دم از بزرگی میزند

در نبودنت همچون پرنده ای است که در قفس حبس شده

و دیگر چه اهمیت می‌دهد دلم قدر یک مشت باشد یا قدر کهکشان!

شب از نیمه گذشته و با اینکه درد چشمان امان از من بریده ولی زورم به دل تنگم نمیرسد که نمیرسد .

به قول خودت همچون کودکی سر تق مدام بهانه آن را می‌گیرد

با اینکه میداند و می فهمد که چقدر .وقت تنگ و کار تو زیاد است

اما دل است دیگر

کی گوش شنوا داشته؟

کدام کارش دلیل و برهان داشته؟

از بس بی قراری کرد و نق زد و زور گویی کرد که چاره ای برایم نگذاشت جز اینکه برایت بنویسم

آرام جانم

فدای چشمان خسته ات شوم

من به قربان آن اراده و دستان آفریدگارت شوم

دوستت دارم از همیشه بیشتر

برایت آرزوی شبی سر شار از آرامش می کنم

بر دلت باران ستاره ببارد و ماه شب هایت همیشه چهارده باشد

شب خوش عزیز ترینم

زیباترین رویاها همسفر خواب تو باشند ای مهربانترین...