امروز نیز دارد بدون تو سپری میشود .در سکوت بی خبری از تو

و یک عالمه فکر و خیال و سئوال بی جواب

خدا پدر دلتنگی را بیا مرزد از این نگرانی و دلواپسی رحمش بیشتر بود

حال قرار نبود بگویی کجایی و کجا می روی کی میروی و کی می آیی ؟

اما تو که از حال دل این دیوانه خودت خبر داری تو دیگر چرا ؟

حال با خبری از دل ما و نیستی خود باعث دلواپسی دو چندان است دلبر .

این دل بی قرار توست و در کنارش هستی هر لحظه خبر از حال و احوالت میگیرد

وای به وقت بی خبری که امان از وجودمان میبرد.

دقایق و لحظات را به تنگنا میگیرد تا از تو خبری بگیرد

جنگ ثانیه ها است با دل و نتیجه اش آوار نگرانی ست در این دل پر آشوب شیدای تو

دلبر کجایی که دلداده ات در چشم انتظاری تو نور چشمانش به کور سو رسیده است .

بعقوب چه کشید در فراغ یوسف خویش؟

دلم در این بی خبری سر کدام قرار بیاید و کجا رد قدم ها و عطر نفس هایت را بجوید

چشمانم را به ایتدای کدام خیابان و کدام کوچه و در بدوزم تا تو بیایی

هر سایه رهگذری مرا بی تاب می کند ..

کجایی تو چرا نمی آیی ؟

این دل دیوانه نیست بی قرار توست

دیوانه اگر شد فقط محض خاطر توست