داستان عشق-1
روزی خواهم نشست و داستان عشقمان را خواهم نوشت
عجب داستانی خواهد شد .
از آن سالهای انتظار و دوست داشتن های پنهانی می نویسم .
روز هایی که هنوز راز در دلهایمان بودیم و نگاهمان را از هم می دزدیدیم تا راز دلمان فاش نشود .
از آن روز هایی که به دنبال تنها خبری از هم بودیم و عاشق یک نام
میان جمع یک مخاطب بیشتر برایمان خاص نبود .
آنجا هم حرفهایمان را به در میزدیم شاید دیوار بشنود
چقدر تلاش می کردیم دیوار ما را ببیند و بی خبر از اینکه دیوار هم تمام حواسش به ما بوده
در به در به دنبال بهانه ای می گشتیم که هم صحبت و هم کلام هم شویم
و آنقدر حرف میزدیم که دلیل صحبت فراموشمان میشد.
عجب از دوست داشتن های پنهانی و یواشکی
روی هم حساس بودیم و گاه بی دلیل چند روزی حرف نمیزدیم
بی خبر قهر می کردیم و بی دعوت آشتی .
بادش بخیر چقدر با غرور و خجالت و ترس مان زد و خورد داشتیم .
یکی مغرور و یکی خجالتی و هر دو محافظه کار و ترسوی عاشق
آنقدر علاقه مان تابلو شده بود که همه فهمیده بودند
جز خواجه حافظ شیراز
و خدا پدر ان رفیق را بیامرزد که طلسم سکوت بینمان را شکست
فهمیده بود بینمان همه چیز هست و هیچ چیز نیست .......
تقریبا شش ماه می گذرد از ان تاریخ
من این شش ماه به اندازه ی سالها زندگی کرده ام با تو
زندگی را با طعم تو می چشم و با عطر تو نفس می کشم .
قلبم بهانه ی تپیدن پیدا کرده
روز ها یاد توست که بیدارم می کند .
و خواستن تو دلگرمم می کند به زندگی ...بودن را تو معنی بخشیده ای .
روزی داستان عشقمان را خواهم نوشت
خواهم نوشت که من بدون دیدن چشمانت عاشقشان شدم
عاشق نگاهت عاشق بینشت عاشق مهربانی پنهانی شان شدم
خواهم نوشت من بدون شنیدن صدایت به آرامش رسیدم .
من آوای صدای تو را میان موسیقی متن هایت گوش داده ام .
خواهم نوشت من با دلم عاشقت شدم .
تو دلبر من شدی و من دلداده تو
روزی خواهم نوشت
من تو را دوست دارم
تو مرا دوست داری
و ما همدیگر را داریم